ای کاش مجبور نبودم هر بار این همه پله را بالا و پایین بروم.

ای کاش همان وقت که در رستوران غذا را سفارش می‌دادم، حاضر می‌شد و این همه معطل نمی‌شدم.

ای کاش می‌توانستم به جای هر بار نامه نوشتن و نامه فرستادن همان موقع بدون روزها انتظار با یک فردی که هزاران کیلومتر از من دور است ارتباط برقرار کنم.

ای کاش…

ای کاش…

ای کاش…

اگر کسی مسئول ثبت ای کاش‌ها در تاریخ می‌شد،‌ کتاب‌های تاریخ مدرسه‌مان جذاب‌تر و خواندنی‌تر می‌شدند، و نظام آموزشی‌مان هم می‌توانست با تزریق همین ای ‌کاش‌ها به کتاب‌های درسی‌، به جای این که هر سال یک لشکر رباتِ ریاضی حل کن بیرون بدهد، انسان‌هایی تحویل جامعه بدهد که بتوانند رویاپردازی کنند.

مثلا شاید ای کاشِ اولی را مخترع آسانسور با خودش گفته، وقتی عرق‌ریزان کلی پله را بالا می‌رفته،

یا ای کاشِ دومی را ایده‌پرداز رستوران‌های زنجیره‌ای مک دونالد گفته باشد (از این یکی کاملا مطمئنم چون تقریبا می‌شود گفت که در تاریخ ثبت شده است.)

و ای کاشِ سوم را لابد مخترع دستگاه تلگراف توی دلش زمزمه کرده وقتی برای رسیدن نامه‌ای روزها چشمش به در خیره می‌مانده.

تاریخ زندگی بشر پر است از همهمه ای کاش‌ها، که بعضی‌هایشان جدی گرفته شدند ولی بیشترشان فقط در حد یک آه و حسرت چند ثانیه‌ای باقی ماندند و بعدش دود شدند و به هوا رفتند.

ارزش ای کاش‌ها از معدن‌های طلا و جواهر بالاتر است، فقط باید مثل یک معدنچی سخت‌کوش سعی کنیم  هر روز چند تُن ای کاش استخراج کنیم،‌ بعد با دقت بررسی‌شان کنیم، با یک ذره‌بین براندازشان کنیم، آن‌هایی را که درونشان یک رگه طلا دارند را جدا کنیم و بعد از آن مثل یک جواهرتراش ماهر،‌ پرداخت‌شان کنیم تا در نهایت از دل هر کدام‌شان یک تکه جواهر گران‌بها و درخشان بیرون بکشیم.

کدام بهتر است؟ خیال یا واقعیت

نمی‌دانم ما از کی این قدر واقع‌گرا شدیم؟ وقتی در گذشته‌های آبا و اجدادمان دقیق شویم، می‌بینیم که همیشه حرف از اشعار خیال‌گونه و داستان‌های پر از شگفتی بوده و پای خیال و رویا هرگز از هنر و ادبیات‌مان بریده نشده.

وقتی در داستان‌های هزار و یک شب با پرنده‌ای افسانه‌ای رو به رو می‌شویم که بر فراز قله‌ کوهی زندگی می‌کند که همه سنگ‌هایش جواهرات هستند،

یا وقتی در شاهنامه پهلوان‌هایی را می‌بینیم که به راحتی پشت دیو‌ها را به زمین می‌زنند،

یا وقتی آن کاشی‌کاری اعجاب انگیز را بر سقف مسجد شیخ لطف‌اله می‌بینیم و آن نقوش انتزاعی که در خیال‌مان یک طاووس با پرهای رنگارنگ را شکل می‌دهند،

این‌ها همه نشانه‌ای هستند بر این مدعا که چقدر در گذشته به آرزوها و خیالات و ای کاش‌هایمان اهمیت می‌دادیم. و این بلندپروازی‌ها که همه از یک ای کاش ساده شروع می‌شدند مثل یک دست قدرتمند آدم‌ها را به جلو هل می‌دادند.

به سمت آفرینش، به سمت خلق یک اتفاق جدید.

بنابراین تمام آن چیزی که ما امروز به عنوان واقعیت در زندگی‌مان داریم،‌ همه به خاطر خیال و آرزوهای یک عده قبل از ما ساخته شده،‌ و این چرخه باید ادامه پیدا کند،‌ ما باید رویاهای‌مان را بسازیم تا برای آیندگان تبدیل به یک واقعیت بشوند.

این یک رفت و برگشت دائمی است، زمانی این چرخه درست و سالم کار می‌کند که واقعیتِ الان برای‌مان ای کاش‌هایی بیافریند،‌ این ای کاش‌ها رشد کنند، تبدیل به یک رویا شوند، و از دل رویاها ایده‌ها بیرون بیایند و تبدیل به واقعیت‌های جدید بشوند.

هرجای این چرخه که وقفه‌ای رخ بدهد و گیری پیدا شود،‌ از یک زندگی سالم به سمت یک زندگی ناقص و معیوب تنزل پیدا می‌کنیم.

اصلا اساس زندگی بر همین ساخته شدن‌هاست، زندگی یک فرایند پویا در طول زمان است، هر جایی که این پویایی تبدیل به سکون و ایستایی شود، زندگی تبدیل به مُردگی می‌شود.

هر رویایی می‌تواند به حقیقت بپیوندد؟

وقتی اسم رویاپردازی به میان می‌آید، خیلی از ما با یک گارد بسته با این مفهوم روبه‌رو می‌شویم.

یکی از دلایلش این است که ما رویا و خیال را فقط یک امر ذهنی و انتزاعی می‌دانیم و برای به وقوع پیوستن‌شان، هیچ شانسی قائل نیستیم.

البته قرار هم نیست که همه رویاها به واقعیت تبدیل شوند، بعضی‌هایشان ممکن است در حد همان ذهنیات باقی بمانند و امکان به عمل در آمدن نداشته باشند. مثل رویای کیمیاگری که مدت‌ها در طول تاریخ به جان بشر افتاده بود: این که مس تبدیل به طلا بشود، از نظر عملی غیر ممکن است.

بعضی‌هایشان ممکن است در حال حاضر غیر قابل دسترسی باشند اما در آینده بتوانند عملی بشوند، مثلا بشر سیصد سال قبل آرزوی سفر به ماه را داشته، اما باید سده‌ها می‌گذشت تا این رویا به واقعیت بپیوندد.

و خیلی از رویاها هم می‌توانند همین امروز ساخته شوند.

چطور رویاپرداز شویم؟

بعضی وقت‌ها از بعضی مفهوم‌ها کلیشه‌هایی در ذهن ما ساخته شده که بیشتر باعث آسیب می‌شوند تا این که فایده‌ای داشته باشند.

مثلا رویاپرداز، از نظر اکثر ما یک آدم عجیب و غریب تنبل با یک ذهن متوهم است، که همیشه در یک گوشه خلوت نشسته و احتمالا هم یک دو جین کاغذ و دفتر دور و برش ریخته، و غرق در افکار خودش است و  هیچ وقت هیچ کار مفیدی هم انجام نمی‌دهد و به جای واقعیت، در افکار و خیالاتش زندگی می‌کند.

اما دیگر زمان آن رسیده که این تصویرهای ذهنی را دور بریزیم. قرار نیست یک فرد رویاپرداز، ویژگی‌های خاص و عجیب و غریبی داشته باشد. همه آدم‌ها این ویژگی را در خودشان دارند، فقط بعضی‌ها خاموشش کرده‌اند ولی بعضی دیگر بهش پر و بال داده‌اند.

اما برای روشن کردن این بخش از وجودمان،‌ بهترین کار این است که برای ای کاش‌ها کمین کنیم، و در آن لحظه جادویی که این جمله طلایی در هوا معلق می‌شود، تور بیندازیم و شکارش کنیم.

لازم نیست نگران این شوید که ای کاش‌ها را از کجا گیر بیاوریم. بگذارید همین اول تکلیف‌مان را با این عبارت روشن کنیم: ای کاش، جمله‌ای آرزویی است که می‌تواند از زبان هرکسی خارج شود (نه ربطی به سن و سال دارد نه سواد و تحصیلات و نه جایگاه اجتماعی). به علاوه در هر زمان و مکانی می‌تواند آفریده شود (صف نانوایی، یا وسط جلسه هیئت مدیره، موقع رانندگی یا آخر شب قبل از خواب).

ای کاش، همیشه به دنبال خودش خیال می‌آورد، پس با شکارش می‌توانید یک خیال پرداز شوید.

فرض کنید در صف طولانی یک سنگکی شلوغ، کسی زیر لب بگوید: ای کاش پختن نان سنگک این قدر طول نمی‌کشید. همین جاست که موتور خیال‌پردازی ما می‌تواند روشن شود:

یک سنگکی که هیچ وقت برایش صفی وجود نداشته باشد، و همان لحظه که به شاطر می‌گویی چندتا نان می‌خواهی، بی‌معطلی آماده شوند.

این یک رویاست، یک کانسپت و مفهوم کلی که می‌تواند با چاشنی تفکرات فانتری هم همراه باشد.

پس باید کمی از این حالت مفهومی در بیاید. برای این کار باید یک سری سوال از خودمان بپرسیم و در ماجرا کمی دقیق‌تر شویم:

چرا پختن نان سنگک این قدر طول می‌کشد؟ به خاطر تنورش است یا خمیرش؟ نمی‌شود تنوری ساخت که دمایش بیشتر شود؟ نمی‌شود سنگ‌هایی از جنس متفاوت را داخل تنور ریخت که گرمای بیشتری را نگه دارند و نان‌ها سریع‌تر بپزند؟ نمی‌شود دستور ساخت خمیر را کمی تغییر داد که زودتر پخته شود؟

نمی‌شود بدون این که در سیستم پخت سنتی تغییری ایجاد کرد، فکری به حال سیستم فروش کرد؟ و ….

می‌بیند که فقط از یک ای کاش ساده، یک خیال به وجود می‌آید و از دل این خیال می‌تواند هزاران ایده ریز و درشت سر بر بیاورد.

به همین سادگی و البته به همین پیچیدگی!

کجاها شانس شکار ای کاش‌ها بیشتر است؟

یک.

وقتی ما از یک اتفاق ناراحت و ناراضی هستیم،‌ به دنبال تغییر حالتیم.

پس وقتی یک جا چهره‌ای ناراحت دیدید، یا صدای غرغر شنیدید،‌ گوش‌هایتان‌ را تیز کنید که ای ‌کاش‌های زیادی در دل این نارضایتی‌ها نهفته است.

دو.

آدم‌های تنبل یکی از منابع تمام‌نشدنی ای کاش هستند! حتما شما هم این جمله را بارها شنیدید که می‌گوید تنبلی مادر اختراع است.

آدم‌های تنبل چون حوصله انجام کارها را ندارند،‌همیشه به دنبال میان‌بر‌هایی برای کوتاه کردن فرایندها هستند. حوصله دم کردن چای را نداری؟ پس تی بگ را اختراع کن!

پس قدر تنبل‌های دور و برتان را داشته باشید!

سه.

وقتی جایی دچار کمبود می‌شویم، حسابی از ای کاش استفاده می‌کنیم:‌

شغل ندارم، ای کاش می‌توانستم راحت‌تر کار پیدا کنم.

استعداد نقاشی ندارم، ای کاش می‌توانستم بدون نیاز به استعداد نقاشی کنم.

آژانس سر کوچه هیچ وقت به تعداد کافی ماشین ندارد، ای کاش می‌توانستم یک جور دیگر ماشین بگیرم.

پس هرجایی که کمبودی را حس کردید، به سرعت تورهایتان را در بیاورید که ای کاش‌ها از دستتان نرود.

چهار.

هر جایی که نشانه‌ای از سرکشی و عصیان باشد،‌ ای کاشی هم وجود دارد.

یکی از نمونه‌های بارز این مجادله‌ها در هنر اتفاق می‌افتد، وقتی هنرمندان جوان می‌خواهند در برابر نسل قبلی بایستند و ثابت کنند که همیشه لازم نیست به سنت‌های گذشته چسبید.

ای کاش می‌توانستم موزیکی بسازم که لازم نباشد یک ساعت منتظر بمانیم پیش درآمد تمام شود تا خواننده شروع به خواندن کند.

ای کاش می‌توانستم فیلمی بسازم تا ثابت کنم سینما فقط مترادف با کارگردان‌های قدیمی نیست.

ای کاش می‌توانستم به نویسنده‌ها حالی کنم که ما حوصله خواندن ده جلد رمان‌های شما را نداریم.

پنج.

آن جایی که درگیر یک رقابت سفت و سخت می‌شویم، فوران ای کاش‌ها اتفاق می‌افتد:

کاش بتوانم لباس عروسی بدوزم که بازار را از دست فلان مزون معروف در بیاورد.

ای کاش طعم جدیدی برای ماست‌هایم ابداع کنم که بیشتر از فلان کارخانه محبوبیت پیدا کند.

ای کاش بتوانم سریع‌تر از فلان مکانیکی ماشین‌ها را تعمیر کنم.

البته برای یک شکار خوب نیاز دارید قبل از همه یک شکارچی خوب باشید.

نگران نباشید، من قبلا برایتان از یک شکار موفق، اینجا نوشته‌ام.

تصیفه کنید:

حالا که توانستید تعداد زیادی از این ای کاش‌ها را جمع‌آوری کنید، وقتش رسیده که به سراغ مرحله تصفیه برویم. همان طور که بالاتر گفتم،‌ قرار نیست همه این‌ها پرارزش یا به درد بخور باشند، بلکه باید بگذاریم‌شان زیر ذره بین و حسابی بررسی کنیم ببینیم چیزی ازشان در می‌آید یا نه؟

آن‌هایی را که به حوزه علاقه و تخصص خودمان مربوط می‌شود را جدا می‌کنیم،‌ و می‌توانیم شخصا بررسی کنیم که آیا می‌توانند عملی شوند یا صرفا در حد همان جمله آرزویی باقی می‌مانند.

ولی لازم نیست آن‌هایی را که ازشان سر در نمی‌آوریم یا دوستشان نداریم را روانه سطل زباله کنیم،‌ بلکه می‌توانیم به افراد دیگری که می‌شناسیم و حدس می‌زنیم به دردشان می‌خورد هدیه کنیم.

بله هدیه.

هیچ وقت از دادن ایده به دیگران نترسید. مبادا دچار این فکرها شوید که ایده‌‌ها را احتکار کنید و در گوشه انباری ذهن‌تان آن‌قدر نگهشان دارید که کپک بزنند.

ایده زمانی ارزش پیدا می‌کند که به حیطه اجرا در بیاید و یک خروجی داشته باشد. پس دست و دلباز باشید و با اهل فنش به اشتراک بگذارید تا شاید شانس عملی شدنشان بیشتر شود.

همان طور که پنجره‌های خانه‌ات را باز می‌کنی تا هوا جریان پیدا کند،‌ باید پنجره‌های ذهنت را هم باز کنی تا ایده‌ها جریان پیدا کنند، از ذهن تو به ذهن دیگری و از ذهن دیگری به ذهن تو.

حالا می‌توانی با خیال راحت اجازه بدهی تا ذهنت نفس بکشد و از این هوای سالم لذت ببرد.

تراش بدهید:

مثل یک اوستای حرفه‌ای، دستگاه تراش ذهن‌تان را روشن کنید و بدون هیچ ترس و نگرانی بگذارید ایده‌ها صیقل پیدا کنند و زوایدشان صاف شود.

از کار کردن روی ایده‌ها نترسید،‌ بالا پایین‌شان کنید، از زوایای مختلف بررسی‌شان کنید، به چالش بکشیدشان.

ناخالصی‌هایش را دور بریزید، سوراخ‌هایش را وصله پینه کنید. با آدم‌های مختلف درباره‌شان صحبت کنید و بگذارید ذهن‌های مختلف هرکدام با نگاه خاص خودشان نگاه کنند.

انتقادها را بپذیرید، البته نگذارید حرف‌های مایوس کننده ناامیدتان کند. و در نهایت از آن ایده اولیه زمخت بی‌قواره، یک جواهر تراش خورده خیره کننده در بیاورید.

مصرف کنید:

مبادا مقایسه ایده خوب با یک جواهر گران‌قیمت شما را به این اشتباه بیندازد که جای ایده توی ویترین است! اگر ایده‌ای را توی ویترین و برای نمایش بگذارید، حکم مرگش را امضا کرده‌اید.

یک ایده خوشبخت، آن است که بتواند از مرحله ایدگی (نمی‌دانم کلمه درستی است یا نه، همین الان اختراعش کردم) به مرحله اجرا برسد. ایده خوب یک ایده عمل شده است. یا توسط خودتان یا به وسیله افراد دیگر.

فرق بین آدمی که فقط توی ذهنش زندگی می‌کند، با آدمی که زندگی را برای دیگران می‌سازد، در همین مرحله است.

ایده یک کتاب داری؟ پس همین حالا شروع کن به نوشتن!

ایده یک دستور غذای جدید؟ بدون معطلی برو توی آشپزخانه و دست به کار شو!

ایده یک تغییر در طراحی مدل جدید بی ام و؟ همین حالا کانسپت بزن و برای کمپانی ایمیل کن!

نکته مهم این است که شما باید تلاش کنید تا ایده‌هایتان عملی شود، ولی اگر نشدند مهم نیست. چون شما تلاش‌تان را کرده‌اید. به قول معروف شما مامور به انجام هستید، نه مامور به نتیجه.

کلام آخر:

در هر کار و هر موقعیت و هر سنی که هستید، برای ادامه و بهبود زندگی‌تان به ایده‌ پردازی نیاز دارید.

لطفا غرغر نکنید که من خلاق نیستم یا مثل بقیه باهوش نیستم یا ایده از کجا بیاورم؟

دیدید که به چه راحتی از آه و ناله و افسوس خودتان و بقیه می‌توانید یک خط تولید ایده راه بیندازید. یک دستگاه بزرگ که از این ور کامیون کامیون غرولند و ای کاش داخلش خالی می‌کنید و از آن طرف ایده‌های درجه یک بیرون می‌دهید. فقط کافیست که به این دستور العمل خوب گوش کنید و رعایتش کنید.

و این را هم بدانید که درست است که من همیشه در حال دستورالعمل نوشتن هستم، اما این به این معنی نیست که از شما انتظار داشته باشم مو به مو عمل کنید، شما می‌توانید هرجایی که خوشتان نمی‌آید یک پرانتز باز کنید و یک تبصره بنویسید و به روش خودتان عمل کنید، و چه بهتر که پرانتزهایتان را هم اینجا به اشتراک بگذارید تا هم من یاد بگیرم و هم دیگران.

فقط مهم است که از خروجی دستگاه‌تان ایده‌های درخشان در بیاید!