استفاده از جملۀ کوتاه یک پدیدۀ خیلی کلیشه‌ای به نظر می‌رسد. همۀ ما در طول روز بارها به محتواهایی برمی‌خوریم که از جملۀ کوتاه استفاده کردند. آن‌ها را می‌خوانیم و خیلی راحت از کنارشان رد می‌شویم. اصلا انگار به وجودشان عادت کرده‌ایم. شاید هم آن قدر عادت کرده‌ایم که دیگر نمی‌بینم‌شان.

سال‌ها پیش که هنوز اینترنت یک کالای تجملی محسوب می‌شد، بازار جملات کوتاه داغ‌تر از امروز بود، چون برای پیدا کردن‌شان باید حسابی  کتاب‌ها را ورق می‌زدیم و آن قدر نوارهای وی‌اچ‌اس را عقب جلو می‌کردیم تا یک دیالوگ طلایی را شکار کنیم، مثل الان نبود که با یک کلمه سرچ در گوگل، میلیون‌ها جملۀ کوتاه مثل سیل سرازیر شود. در عوض قدرشان را می‌دانستیم و هر کدام‌شان برایمان حکم یک گنجینۀ قیمتی را داشت.

همان سال‌ها که من یک بچۀ دبستانی کنجکاو بودم، یک کتاب از کتابخانۀ مدرسه قرض گرفته بودم که دربارۀ زندگی نیوتون بود. در آن کتاب به جمله‌ای از او رسیدم که هنوز بعد از آن همه سال دقیقا در خاطرم مانده:

اگر من می‌توانم نسبت به دیگران دورترها را ببینم، به خاطر این است که بر شانه‌های غول‌ها ایستاده‌ام.

آن زمان خیلی از این جمله خوشم آمد، با این که درک درستی نداشتم اما این جمله چیزی داشت که بعد از این همه سال هنوز در درونم تازه مانده. نمی‌دانم شاید به خاطر کلمۀ غول بوده که تخیلات کودکانه‌ام را قلقلک می‌کرده. هر چه که بود باعث شد نیوتون به لیست آدم‌های مورد علاقه‌ام اضافه شود، نه به خاطر سیبی که توی سرش خورد یا جاذبه‌ای که کشف کرد، یا دستگاه انتگرالی که ابدع کرد، بلکه فقط به خاطر همین یک جمله که نصفه و نیمه درکش می‌کردم.

چند روز پیش که تلویزیون را روشن کردم، یکی از این معلم‌های کنکوری داشت قانون نیوتون را توضیح می‌داد و من دوباره تصویری از غول‌ها جلوی چشمم رژه رفت. برای همین تصمیم گرفتم برای این که بفهمم منظور نیوتون از آن جمله چه بوده، نقبی به تاریخ بزنم و ته و توی این غول‌های ناشناس را دربیاورم.

نیوتون نشسته بر شانه‌های غول‌ها

استعارۀ بر شانه‌های غول‌ها در نامه به رابرت هوک

نیوتون در سال ۱۶۷۶ نامه‌ای به رابرت هوک که یکی از دانشمندان هم عصرش بوده، این جمله را به کار برده است. اما دقیقا این عبارت از کجا آمده و آن غول‌هایی که نیوتون از آن‌ها صحبت می‌کند چه کسانی هستند؟

ردپای این جمله را که دنبال کنیم، به پانصد سال عقب‌تر می‌رسیم:

سال ۱۱۵۰ میلادی، جان سالزبری، دانشمند و نویسنده، در کتابی که در حوزۀ منطق نوشته بود گفته است:

ما مثل کوتوله‌هایی هستیم که بر شانه‌های غول‌ها نشسته‌ایم. چیزهایی را که دورتر است بهتر می‌بینیم، نه به خاطر این که چشمان تیزبین‌تری داریم، یا نسبت به دیگران بلندتریم، بلکه به این دلیل که ما آن بالا نشسته‌ایم و از قد بلند غول‌ها بهره می‌بریم.

اگر باز هم عقب‌تر برویم و بیشتر ردپاها را جستجو کنیم، سرمنشا این مفهوم را می‌توانیم در چندهزار سال قبل‌تر، یعنی در روایت‌های اسطوره‌ای یونان بیابیم.

قبل‌تر اینجا در مورد نقش اسطوره‌ها در شکل‌گیری بینش بشری نوشته‌ام. مطالعۀ روایت‌های اسطوره‌‌‌ای همیشه می‌تواند برایمان روشن‌کنندۀ ریشه بسیاری از اندیشه‌ها باشد.

خدایان یونانی

خدایان یونانی هم مثل اسطوره‌های بقیه فرهنگ‌ها چندین نسل را شامل می‌شوند، و هر کدام‌شان کارکردهای متفاوتی از دیگران دارند. یکی از مهم‌ترین و قدرتمندترین خدایان یونانی، زئوس نام دارد، خدای پدر که بر فراز قلۀ المپ (جایگاه خدایان در باور یونانیان) پادشاهی می‌کند. زئوس، در کنار خواهران و برادرانش نسل سوم خدایان یونانی را شامل می‌شوند. اما داستان این عبارت، به اوریون، یکی از خدایان یونانی برمی‌گردد که بنا بر روایت‌ها، از فرزندان پوزئیدن (خدای دریاها، طوفان‌ها و زمین‌لرزه‌ها و یکی از برادران زئوس) است.

اوریون

در مورد تولد و مرگ اوروین، روایت‌های متفاوتی وجود دارد، که بعضی از آن‌ها به دست هومر، در کتاب‌های ایلیاد و اودیسه مکتوب شده‌اند.

اوریون، پسری قوی هیکل و غول پیکر بوده است و یکی از توانایی‌های منحصر به فردی که از پدرش کسب کرده بوده، راه رفتن بر روی آب بوده است.

یک بار که به همین ترتیب و در حالت مستی به جزیرۀ خائو می‌رود، و به قصد تجاوز به دختری به نام میروپ حمله می‌کند،‌ از قضا میروپ دختر فرمانروای جزیره بوده و زمانی که این خبر به گوش پدر می‌رسد، به عنوان مجازات، چشم‌های اوریون را کور می‌کند و او را از جزیره بیرون می‌اندازد.

اوریون به نزد هفایستوس،‌ یکی دیگر از خدایان می‌رود و از او تقاضای کمک می‌کند. هفایستوس دستیار کوتاه قامتی به نام سدالیون داشته که او را بر شانه‌های اوریون سوار می‌کند تا به جای چشمانش اوریون را راهنمایی کند و مسیر را نشانش دهد.

اوریون همراه با سدالیون،‌ به سمت شرق می‌روند، جایی که با اشعه‌های خورشید چشمانش شفا داده شد و دوباره بینایی به او بازگردانده شد.

سدالیون نشسته بر شانه‌های اوریون در یک روایت اسطوره ای

قدرت استعار‌ه‌ها

داستان اوریون و سدالیون که بر شانه‌های او در حکم چشمانش می‌توانسته دوردست‌ها را ببیند، به مرور زمان تبدیل به یک استعاره شد. استعاره‌ای که بیان‌گر این است که دستاوردهای امروز ما، به خاطر اندیشه و علمی است که گذشتگان برای‌ ما به جا گذاشته‌اند.  این متفکران پیشین، در حکم غول‌هایی هستند که ما بر فراز شانه‌های آن‌ها قادر به دیدن افق‌های معنایی تازه‌تری هستیم. دانشی که در هر دورۀ تاریخی تولید ‌می‌شود، بستری برای کشف حقایق جدید برای آیندگان خواهد شد.

استعارۀ اوریون، به خاطر بار معنایی قوی و محکمی که دارد، توانست راه خودش را به حوزه‌های متفاوتی مثل علم، هنر و حتی آموزه‌های مذهبی باز کند.

برای مثال، سری می‌زنیم به کلیسای نوتردام در فرانسه.

یکی از ویژگی‌های مثال‌زدنی این کلیسا وجود رُز ویندوها هستند. پنجره‌های دایره‌ای شکل و مرتفع کلیسا که هنرمندانه با شیشه‌های رنگی روی آن‌ها تصویرسازی شده و این تصاویر شامل مفاهیم و مضامین دینی و کتاب مقدس هستند.

در پایین رز ویندوی جنوبی این کلیسا، پنج پنجرۀ عمودی قرار دارد که بر پنجرۀ میانی،‌ مریم مقدس همراه با مسیح نوزاد در آغوشش تصویر شده‌اند و چهار پنجرۀ دیگر،‌ حاوی تصاویر چهار پیامبر الهی یعنی اشعیا،‌ ارمیا، حزقیال و دانیال نبی هستند.

اما نکتۀ جالب این که چهار کاتب اناجیل اربعه یعنی متی، لوقا، یوحنا و مرقس بر شانه‌های این پیامبران نشسته‌اند. حالا که مفهوم استعارۀ نشستن بر شانه‌های غول‌ها برایمان مشخص شده، راحت‌تر می‌توانیم به معنی این تصاویر به ظاهر عجیب پی ببریم.

استعاره بر شانه‌های غول‌ها در کلیسای نتردام

چهار کاتب اناجیل اربعه نشسته بر شانه‌های پیامبران

استعارۀ بر شانه‌های غول در تاریخ علم

در حوزه‌های مختلف علم، این استعاره رنگ واقعیت به خود می‌گیرد. در واقع تاریخ علم تشکیل شده از یک فرایند تکمیل و تصحیح. به این صورت که در هر عصری، دانشمندی با مطالعۀ آثار متفکران قبل از خود و بررسی آن‌ها، به نقاطی برمی‌خورد که نیازمند تصحیح یا تکمیل هستند، و با گسترش کار قبلی، زمینه را برای تحقیقات و کشفیات بعدی آماده می‌کند.

برای مثال وقتی نیوتون از غول‌ها صحبت می‌کند، به چهره‌هایی مثل گالیله و کوپرنیک اشاره می‌کند که به خاطر نظریات آن‌ها در فیزیک، توانسته با تکیه بر افکار و نظریات خود، دانش آن‌ها را بسط دهد.

حتی در مواردی که کشفیات یک دانشمند در راستای تکمیل و تصحیح نظریات قبلی نباشد، و اتفاقا کاملا بر علیه آن‌ها باشد نیز، نمی‌توانیم منکر این شویم که همین نظریات به ظاهر اشتباه قبلی‌ها او را به فکر واداشته تا در تلاش برای یافتن نظریه‌ای جدید باشد.

سال‌ها پیش که به شدت علاقمند به داستان‌های علمی تخیلی بودم،‌ داستان کوتاهی خواندم با این مضمون که:

در آینده‌ای نسبتا دور،  بشر توانسته هوش مصنوعی‌ای بسازد که تمامی کارها را خودش انجام می‌دهد: از محاسبات مختلف گرفته تا ساخت دستگاه‌های جدید تا پرتاب موشک به فضا و … . بعد از اختراع این هوش مصنوعی و بعد از گذر چند نسل از انسان‌ها، دیگر بشر نیازی به تفکر و آموختن نداشت چون این هوش مصنوعی همۀ کارها را خودش بدون نیاز به حضور انسان انجام می‌داد. خلاصه این که در اثر اتفاقی این هوش مصنوعی نابود می‌شود و حالا انسان‌هایی مانده‌اند بدون هیچ دانش و آموخته‌ای، در کنار ابرکامپیوترها و سفینه‌های فضایی و آخرین تکنولوژی‌ها و ماشین‌هایی که اصلا طرز استفاده از آن‌ها را نمی‌دانند، آن‌ها حتی نمی‌دانستند که جمع یا ضرب اعداد دقیقا چیست.

وارثان یک میراث بزرگ علمی، اما بی‌فایده.

درست مثل این که یک انتظار داشته باشیم یک نوزاد بتواند از یک ابرکامپیوتر استفاده کند!

ادامۀ اوضاع قابل حدس است،‌ بشر دوباره به نقطۀ صفر علم و دانش برگشت و مجبور شد که تمام این چرخۀ تکامل علم را از اول طی کند.

منظورم از بیان این داستان این بود که دانش و آگاهی هرگز در خلأ و به تنهایی تولید نمی‌شود، کشف حقیقت یک فرایند انباشتی است که با وجود تعداد زیادی از افراد در طول زمان اتفاق می‌افتد. غول‌هایی که یکی پس از دیگری بر شانه‌های هم می‌ایستند و افق‌های تازه‌تری را می‌بینند و کشف می‌کنند.

ادامۀ داستان اوریون

درمورد مرگ اوریون،‌ روایت‌های متفاوتی وجود دارد که اینجا،‌ معروف‌ترین روایت را بررسی می‌کنیم:

همان‌ طور که گفته شد،‌اوریون یک شکارچی قدرتمند بود که همیشه یک گرز برنزی با خودش به همراه داشت. بعد از شفای چشم‌هایش و بازگشت از شرق،‌ به جزیرۀ کرت سفر کرد،‌ جایی که همراه با آرتمیس،‌ الهۀ شکارچی،‌ به شکار مشغول شدند. در این حین اوریون ادعا کرد که می‌تواند هر موجود غول‌پیکری را از بین ببرد. آرتمیس که این را شنید، یک عقرب عظیم‌الجثه را از دل زمین بیرون آورد و اوریون نتوانست از پس این عقرب بربیاید و به دستش کشته شد و آرتمیس از زئوس خواست تا اوریون را در میان ستارگان جای دهد.

صورت فلکی شکارچی

جبار یا شکارچی یکی از معروف‌ترین صورت‌های فلکی آسمان است که از همین روایت اسطوره‌ای نام گرفته است.

نکتۀ جالب وجود یک صورت فلکی دیگر به نام عقرب است که در آسمان دقیقا در سمت متضاد شکارچی قرار گرفته است، بنابراین وقتی عقرب در آسمان طلوع می‌کند، شکارچی غروب می‌کند و از عقرب پنهان می‌شود.

صورت فلکی شکارچی

ما هم بر شانه‌های غول‌ها ایستاده‌ایم

دفعۀ بعدی که به آسمان شب خیره می‌شوید،‌ به یاد بیاورید که چطور داستان‌ها می‌توانند به زندگی ما معنایی عمیق ببخشند و هر روایت می‌تواند برای ما تبدیل به غولی شود که بر شانه‌هایش بنشینیم و از آن بالا،‌ از فراز تمام دیوارها و موانع حقیقت را واضح‌تر و نزدیک‌تر ببینیم.

غول‌سواری یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی است که می‌شود در زندگی انجام داد. می‌‌توانید با من در این پست، سوار بر شانه‌های گابریل گارسیا مارکز به غول‌سواری مشغول شوید و خودتان از نزدیک این تجربه را لمس کنید!