بشر از آن روزی در مسیر توسعه و تکامل قرار گرفت که ابزار را کشف کرد. همان روزی که فهمید بدنش برایش کافی نیست و به چیزی جز دست‌هایش احتیاج دارد که بتواند از پس نیازهایش بربیاید.

چون نمی‌توانست فقط با کمک انگشتانش چیزی مثل گردو را بشکند یا سرعتش آن قدر زیاد نبود که بتواند دنبال گاو میش‌های وحشی بدود و با دست شکارشان کند. پس مجبور بود برای ادامه زندگی به چیزهایی خارج از بدن خودش اتکا کند، مثلا یک چکش یا تیر و کمان.

زندگی بدون ابزار البته لنگ نمی‌ماند، آدم‌ها می‌توانستند به جای گردو، میوه‌های نرم بخورند. یا به جای شکار گاومیش، به همان جانوران کوچک اکتفا کنند. اما چه می‌شود کرد، انسان است و خواسته‌های تمام نشدنی‌اش.

هر چه جلوتر رفتیم، تعداد ابزارهایمان بیشتر شد و کارایی‌شان هم همین طور. و ما هم بیشتر وابسته‌شان شدیم، و تکیه‌مان به خودمان کمتر و کمتر شد تا جایی که دیگر ابزارها را چیزی جدا از خودمان نمی‌دیدیم. تا به حال به حرکات سریع دست یک آشپز حرفه‌ای نگاه کرده‌اید؟ وقتی دارد با سرعتی باور نکردنی سبزیجات را روی تخته‌اش خرد می‌کند؟

یا وقتی یک جراح با ظریف‌ترین ابزار در حال جراحی یک بیمار است؟

انگار که آن چاقوی تیزی که در دست آشپز است بخشی از وجودش شده. آن قدر سریع کار می‌کند و تسلطش بر چاقو زیاد است که در یک لحظه خیال می‌کنیم نکند چاقو، در امتداد دست اوست، یا بهتر بگویم: یک عضو از اعضای بدنش است.

بدون ابزارها کارمان پیش نمی‌رود، مهم نیست مشغول انجام چه کاری هستیم. هر کدام ما ابزارهایی برای خودمان داریم که اگر یک لحظه از دست‌مان بگیرند معلوم نیست بتوانیم همان کار را دوباره انجام بدهیم یا نه.

ابزارها امروز به بخش جدای‌ناپذیری از زندگی‌هایمان تبدیل شده‌اند:

برای نوشتن به مداد، یا ماشین تایپ، یا یک کامپیوتر نیاز داریم،

برای تعمیر ماشین به آچار و پیچ گوشتی،

و برای نقاشی به بوم و تابلو و قلمو و رنگ.

هر چه در تاریخ جلوتر آمدیم ابزارهایمان پیشرفته‌تر شد و با این ابزارهای پیشرفته توانستیم مرزهای دانش بشری را توسعه دهیم و دانش جدید نیاز به ابزارهای جدید داشت، پس دوباره ابزارهای جدید ساختیم و با این ابزارهای جدید باز هم توانستیم بیشتر مرزها را جابجا کنیم و این چنین شد که در یک حلقه بی‌پایان قرار گرفتیم.

اما این وسط یک مشکل وجود دارد. البته بهتر است اسمش را مشکل نگذازیم. شاید بهتر است بگویم توهم.

توهم تخصص

بگذارید داستانی برایتان تعریف کنم:

سال‌ها پیش وقتی من یک بچه دبستانی بیشتر نبودم، کیف‌های سامسونت حسابی مد شده بود. کیف‌‌های چمدانی شکلی که دو تا چفت داشتند و یک رمز چرخشی و حسابی هم محکم بودند.

آن‌ سال‌ها مثل الان نبود که در هر شهر و دیاری یک دانشکده فنی مهندسی باشد و بدون کنکور و مثل آب خوردن بتوانی وارد رشته‌های فنی شوی.

مهندس شدن آرزوی دور و درازی بود که برای رسیدن بهش باید سال‌ها درس می‌خواندی و معلوم هم نبود موفق بشوی یا نه.

آن سال‌ها، دوران طلایی مهندس‌ها بود و برای خودشان ارج و قربی داشتند، و همیشه هم بی برو برگرد همه‌شان یکی از این کیف‌های سامسونت داشتند. اصلا مهندس بودن برابر بود با یک کیف سامسونت.

و من چون همیشه آرزوی مهندس شدن در سر داشتم، عاشق این سامسونت‌ها شده بودم. پدر و مادرم که از رویای من باخبر بودند، برای تولد ده سالگی‌ام یک کیف سامسونت خریدند که وقتی دسم می‌گرفتم، خودم را یک مهندس باهوش می‌دیدم که کارخانه‌ای عریض و طویل دارد و کلی آدم زیر دستش کار می‌کنند. از آن مهندس‌هایی که روی میزشان چند رول نقشه پهن است و همیشه در حال حساب و کتاب هستند.

آن کیف سامسونت آن قدر این خیالات را برایم واقعی کرده بود که جدی جدی باورم شد چه آدم باهوشی هستم. دیگر نه سر کلاس به درس‌ها گوش می‌دادم. نه مشق می‌نوشتم. نه لای کتاب‌هایم را باز می‌کردم، آخر یک مهندس چه نیازی به درس خواندن دارد، خودش همه چیز را بلد است.

نتیجه این توهم خود مهندس‌بینی این شد که آن سال تمام امتحاناتم را خراب کردند و روز آخر که کارنامه را دستم دادند، آن همه نمره فاجعه از من که همیشه جزو شاگرد اول‌های کلاس بودم برای همه باعث تعجب شده بود.  همان روز بود که فهمیدم ماجرا از چه قرار است: ‌خیال می‌کردم برای این که یک مهندس باهوش بشوم، همین کافی است که یک کیف سامسونت دست بگیرم.

یک خبر بد برایتان دارم:

ما با داشتن ابزار، متخصص نمی‌شویم.

و بدتر این که حتی با تسلط به ابزار هم نمی‌توانیم متخصص شویم.

واقعیت اینجاست که شاید در بهترین حالت ده تا بیست درصد از موفقیت ما در یک حرفه یا مهارت یا تخصص، وابسته به تسلط بر ابزار است.

اگر کسی مداد دستش بگیرد یا از تمام سوراخ سنبه‌های برنامه وُرد سر در بیاورد، الزاما یک نویسنده نیست، یا هر کس که فتوشاپ می‌داند دیزاینر نیست.

 

جمله کوتاه آرتور میلر

 

ابزارهای رایگان، در خدمت یا خیانت ما؟

مطمئنا قیمت یک میکروسکوپ از یک ذره‌بین بیشتر است. چون یک ابزار بسیار تخصصی و پیشرفته به حساب می‌آید.

چرا یک فرد عادی، مثلا یک راننده هیچ وقت به سرش نمی‌زند که یک میکروسکوپ بخرد؟

احتمالا جواب شما این است که چون این راننده هرگز دلیلی برای استفاده از یک میکروسکوپ ندارد یا اصلا به دردش نمی‌خورد و به کارش نمی‌آید.

اما جواب‌ من این است که چون میکروسکوپ یک وسیله بسیار گران‌قیمت است و این قیمت بالا برایش یک حاشیه امن ایجاد می‌‌کند که افرادی که واقعا به آن نیازی ندارند اصلا حتی به داشتنش فکر هم نکنند. من فکر می‌کنم که اگر می‌توانستیم به رایگان یا با قیمت خیلی کم یک میکروسکوپ داشته باشیم، الان در خانه همه در کنار تلویزیون و تلفن‌شان یک میکروسکوپ هم پیدا می‌شد. و برای میکروسکوپ داشتن‌مان هم دلایل بسیار منطقی و موجهی پیدا می‌کردیم.

کپی رایت؟ یک مسئله پیش پاافتاده

کافیست اراده کنیم که یک نرم‌‌افزار را روی کامپیوترهایمان نصب کنیم: گوگل می‌کنیم. اولین سایت را باز می‌کنیم، دکمه دانلود را فشار می‌دهیم. فایل کرک را کپی می‌کنیم و به همین راحتی می‌توانیم از نرم‌افزار استفاده کنیم.

کاملا مجانی!

برای همین است که کامپیوترهایمان انباشته از نرم‌افزار است: از فتوشاپ گرفته تا افتر افکت و اتوکد و هر آن چه که فکرش را بکنید.

اما بیایید ببینیم یک فرد اروپایی برای نصب فقط یک فتوشاپ باید چه هزینه‌ای پرداخت کند؟ خرید یک اکانت یک‌ساله برای فتوشاپ تقریبا برابر با حقوق ۵ ماه یک شغل معمولی در آلمان است. با این شرایط یک فرد اروپایی فقط زمانی تصمیم به خرید فتوشاپ می‌گیرد که واقعا به آن نیاز داشته باشد. وقتی تعداد افرادی که به فتوشاپ مسلط هستند به صورت قارچ در جامعه رشد نمی‌کند،‌ فضای کار متخصصان طراحی گرافیکی و هنری به شدت شفاف می‌شود و تشخیص یک متخصص بسیار راحت‌تر از مثلا کشور ما می‌شود که هر کسی که صرفا می‌تواند یک بنر با طرح‌های آماده طراحی کند، خودش را متخصص بداند و با شکستن قیمت‌ها، بازار کار متخصصی که سال‌ها برای کارش زمان گذاشته، تمرین و مطالعه کرده و عرق ریخته را نابود کند.

این بلایی است که یک ابزار رایگان می‌تواند به سر ما بیاورد. وقتی چیزی رایگان است، همه را به داشتنش وسوسه می‌کند. وقتی همه به یک ابزار دسترسی پیدا کنند، با پدیده‌ای مواج می‌شویم به نام  آشفتگی تخصص.

آشفتگی تخصص اسمی است که من برای توصیف جامعه‌ای از آن استفاده می‌کنم که نمی‌شود به راحتی یک متخصص را از یک متوهم تخصص تشخیص داد. این توهم تخصص به فرد اجازه می‌دهد خودش را در هر حوزه‌ای صاحب‌نظر بداند.

 

یکی دیگر از ابزارهای مهمی که امروزه رایگان است، رسانه‌ها هستند.

تا مدت‌ها قبل تعداد و تنوع رسانه‌ها بسیار محدود بود و در انجصار افراد یا سازمان‌های خاصی قرار داشتند. مثلا روزنامه‌ها، رادیو یا تلویزیون. اگر کسی تصمیم می‌گرفت به صورت عمومی در مورد مسئله‌ای صحبت کند، تنها گزینه برایش مثلا نوشتن یک مقاله در روزنامه بود، که فرایند بسیار پیچیده، زمان‌بر و طاقت‌فرسایی بود که همین موانع ریز و درشت مثل یک فیلتر عمل می‌کرد که تا حدودی می‌توانست جلوی ورود یک فرد غیر متخصص را به یک حوزه تخصصی بگیرد.

اما با ظهور اینترنت این انحصار در هم شکست. حالا حتی یک فرد عادی هم می‌توانست برای خودش در یک وبلاگ یا سایت یک رسانه شخصی برپا کند. که البته هنوز با دشواری‌هایی همراه بود. اما با ورود گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی، نه تنها تمام موانع برای داشتن یک رسانه شخصی از میان برداشته شد، بلکه وجود بی‌شمار امکاناتی که هر روز هم تعداد و کیفیت‌شان افزایش پیدا می‌کند عملا یک ابزار بسیار قدرتمند و البته کاملا رایگان در اختیار هر کسی از هر قشر و طبقه و سطح تخصص و اطلاعاتی قرار گرفت.

حالا دیگر لازم نیست کسی روزها و یا حتی ماه‌ها برای نوشتن یک نقد یا یک بیانیه سیاسی زمان بگذارد و تحقیق و پژوهش کند یا با افراد متخصص دیگر در گفتگو و تعامل باشد. حالا هرکسی از همان جایی که در خانه‌اش نشسته بعد از فالو کردن یک پیج یا یک کانال پرطرفدار، دچار این توهم تخصص می‌شود و به راحتی در همه موردی از پزشکی گرفته تا هنر اظهار نظر می‌کند.

موج‌های توهم‌آفرین

شبکه‌های اجتماعی یک بستر موج‌خیز است. در هر زمان و موقعیتی موج‌ها یا اصطلاحا ترندهایی ایجاد می‌شود که فرایند توهم تخصص را شتاب می‌بخشند.

مثلا زمانی موج عکاسی با دوربین‌های DSLR به راه افتاد که افراد زیادی را درگیر کرد. کافی بود در آن دوران سری به خیابان‌ها یا کاخ‌ها یا اماکن گردشگری و فرهنگی بزنید تا سیل دوربین به دست‌ها را ببینید.

این دوربین‌های حرفه‌ای مودهای مختلفی برای عکاسی دارند. مثلا اگر دوربین را روی مود اتوماتیک بگذارید، دیگر هیچ احتیاجی نیست که نگران تنظیم سرعت شاتر و ایزو و دیافراگم و وایت بالانس و فوکوس و غیره باشید. فقط کافیست ژست یک عکاس حرفه‌ای را به خود بگیرید و دکمه شاتر را فشار دهید. به همین راحتی.

اما برای یک عکاس واقعا حرفه‌ای به ندرت پیش می‌آید که در حالت اتوماتیک عکاسی کند. او مدت‌ها زحمت کشیده، تمرین کرده، ساختار و پارامترهای قابل کنترل یک دوربین را به خوبی می‌شناسد و می‌تواند برای آفرینش طرح و ایده‌ای که در ذهنش دارد به راحتی از امکاناتی که یک دوربین حرفه‌ای به او می‌دهد استفاده کند. و دقیقا همین‌جاست که فرق بین جماعت دوربین به دست متوهم با یک عکاس حرفه‌ای مشخص می‌شد: استفاده از مود اتوماتیک.

یا ترند فعلی شبکه‌های اجتماعی را در نظر بگیرید: دیجیتال مارکتینگ.

کافیست اینستاگرام را باز کنید تا با انبوهی از پیج‌هایی مواجه شوید که خود را دیجیتال مارکتر می‌دانند، صرفا به این دلیل که بلدند از اینستاگرام استفاده کنند. در حالی که حتی یک کتاب تخصصی در این حوزه مطالعه نکرده‌اند. آن‌ها به راحتی به مشتریان از همه جا بی‌خبر مشاوره می‌دهند. و چون در این زمینه واقعا تخصص یا سابقه فعالیت ندارند فقط باعث خالی شدن جیب‌های مشتری می‌شوند.

 

این موج‌ها چطور ایجاد می‌شوند؟

از نظر من یکی از دلایل این پدیده، تنبلی است.

تنبلی به تنهایی فقط به خود شخص ضربه می‌زند، چون مثل یک مانع در مسیر رشد و توسعه شخصی عمل می‌کند.

اما وقتی همین تنبلی با زیاده‌خواهی همراه شود، نه فقط به خود فرد ضربه می‌زند بلکه می‌تواند افراد دیگری را هم دخیل و متضرر کند.

تخصص پیدا کردن در یک حوزه، یک اتفاق نیست. بلکه یک فرایند است. و تفاوت اتفاق و فرایند در این است که اتفاق در یک زمان خیلی کوتاه رخ می‌دهد ولی یک فرایند می‌تواند سال‌ها ادامه پیدا کند. فرایند متخصص شدن هرگز تمامی ندارد، چون یک فرد متخصص نه تنها برای تمرین، یادگیری، تحصیل و مطالعه در حوزه تخصصی خودش زمان صرف می‌کند، بلکه هرگز این چرخه رشد و توسعه تخصص‌اش متوقف نمی‌شود.

بنابراین تخصص پیدا کردن در هر زمینه‌ و هر رشته‌ای بسیار پیچیده، زمان‌بر، پرهزینه و در یک کلام سخت است. اما تمام این دشواری‌ها همیشه در پشت صحنه قرار دارند. ما وقتی با یک چهره موفق روبرو می‌شویم، ثروت و شهرت امروزش را می‌بینیم و کمتر از آن همه تلاش طاقت‌فرسا در پشت صحنه مطلع می‌شویم. برای همین دچار یک خطای بنیادین می‌شویم: خیال می‌کنیم می‌توانیم یک شبه و بدون تلاش این تخت پادشاهی را فتح کنیم، بی آن که حتی قطره‌ای عرق یا خون بریزیم.

 

جمله کوتاه همینگوی نویسندگی

امروز در اینستاگرام پیج یک متخصص واقعی حوزه دیجیتال مارکتینگ را می‌بینیم که حسابی هم موفق است و یک درآمد خیلی عالی دارد. وسوسه موفقیت یک شبه به سراغ‌مان می‌آید، اما از آن جایی که تنبل هستیم و حوصله فرایند یادگیری را نداریم و از طرفی زیاده‌خواهی‌مان هم مدام تحریکمان می‌‌کند، ساده‌ترین کار برایمان این است که به ابزاری که آن متخصص استفاده می‌کند تسلط نسبی پیدا کنیم، مثلا فتوشاپ یاد بگیریم، مثل او پست‌های ترند بسازیم، جای خالی محتوا را با کپی کاری پر کنیم، بعد از گذشت چند روز خودمان را یک دیجیتال مارکتر بنامیم، این وسط به عده‌ای هم مشاوره غلط بدهیم و به چاله بیندازیمشان،‌ درآمدی هم به جیب بزنیم.

اما چون این کار خیلی ساده است، پس عده زیادی می‌توانند انجامش دهند. پس در مدت کوتاهی این موج توسط افراد زیادی نقویت می‌شود و بزرگتر و بزگتر می‌شود و وقتی به حد اشباع رسید ناگهان در هم می‌شکند و سر و کله یک ترند دیگر پیدا می‌شود و همه دیجیتال مارکترهای سابق به موج جدید می‌پیوندند. موج جدید هم نیاز به یادگیری ابزار جدید دارد و این چرخه باطل برای یک موج‌سوار تا ابد ادامه پیدا می‌کند.

 

 ابزار زدگی، نفرین قرن بیست و یکم

اصطلاحی در ورزش‌های رزمی وجود دارد که می‌گوید: یک مبارز واقعی حتی با دستان خالی هم می‌تواند پیروز نبرد باشد.

بین یک فرد ضعیف که برای پنهان کردن فقدان قدرتش اسلحه دست می‌گیرد تفاوت است با یک جنگجو که قدرت دارد، اما از سلاح هم استفاده می‌کند تا مبارزه هوشمندانه‌تری داشته باشد.

پس نکته مهم استفاده به جا و درست از ابزار است. ابزارها قرار نیست برای ما معجزه کنند، چون به تنهایی قادر به آفرینش و خلق نیستند. ابزار به تنهایی اصالت ندارد، بلکه ارزش و اصالت یک ابزار به کسی است که آن را در دست دارد.

یک متخصص به ابزارش مسلط است، درست مثل سواری که اسبش را در مسیری که می‌خواهد، می‌تازد.

اما برای یک متوهم تخصص ماجرا برعکس است: این ابزار است که بر او سوار است و به هر سمتی که دلش بخواهد، او را می‌برد. همین جاست که نفرین ابزارزدگی رخ می‌دهد: وقی که به ابزار بیشتر از مهارت‌ و تخصص متکی باشیم.

ابزارزدگی قاتل خلاقیت و آفرینش است، چون توانایی شما را درون خودش و ویژگی‌هایش محدود می‌کند و اجازه خلق خارج از مرزهایش را به شما نمی‌دهد، در حالی که مهارت واقعی مستقل از ابزار است.

یک نقاش چیره‌دست همیشه نقاش است، چه روی بوم و با بهترین قلموها نقاشی کند و چه با یک تکه زغال روی کاغذ کاهی.

 

1+