این روزها مشغول خواندن کتاب پرنده به پرنده از آن لاموت هستم که در حکم کتاب راهنمایی برای نوشتن است. در بخشی از این کتاب، نویسنده در باب نوشتن رمان، از تمثیل زیبایی استفاده کرده که چند روزیست فکرم را به خود درگیر کرده است:

نوشتن رمان شبیه راندن یک ماشین در شب است. شما فقط آن مقدار را می‌توانید ببینید که چراغ‌های جلو ماشینتان روشن می‌کند، با این حال می‌توانید کل سفر را به همین طریق انجام دهید.

شما لازم نیست جایی را که عازمش هستید ببینید، فقط باید نیم متر یا یک متر جلوتر از خودتان را ببینید. این می‌تواند بهترین اندرزی باشد که من تا به حال دربارۀ نوشتن، یا دربارۀ زندگی، شنیده‌ام.

از ترجمۀ مهدی نصراله‌زاده

همانطور که خود نویسنده اشاره کرده، این تمثیل می‌تواند در حکم نوعی موعظه برای زندگی کردن باشد. بسیاری از ما همیشه خیال می‌کنیم برای انجام دادن کاری باید حتما نگاه کاملا شفاف و مسیر مشخصی را با تمام جزئیات در برابر خود داشته باشیم تا بتوانیم استارت بزنیم و حرکت را آغاز کنیم.

برنامه‌ریزی‌های بلندمدت، نوشتن طومارهایی عظیم از پیش‌نیازهای لازم برای شروع یک کار، بررسی‌های بی‌انتهای تمام مزایا و معایب هدفی که قصد رسیدن به آن را داریم، همه و همه می‌توانند در حکم یک چراغ قرمز برای حرکت باشند.

دنیای امروز دنیای سرعت و شتاب است، دنیای تصمیم گرفتن در لحظه، دنیایی پر از چالش‌های پیش‌بینی نشده و که می‌توانند در کسری از ثانیه تمام تصمیمات و برنامه‌ریزی‌های پر از شرح و بسط ما را با خاک یکسان کنند و البته که ما در مرکز این عالم آشوب‌زده قرار داریم، که بیشتر به شبی ظلمات و تاریک می‌ماند.

بله حقیقت این است که در این جادۀ تاریک، تنها دو راه برای رسیدن به مقصد داریم:

  • چشم‌انتظار طلوع خورشید بمانیم تا جاده روشن شود و بتوانیم تا صدهامتر جلوتر را ببینیم.
  • با همین نور پایین کم‌سوی ماشین، استارت بزنیم و هر بار به قدر کفایت، جلوتر از خود را ببینیم.

انتخاب اول جذاب‌تر به نظر می‌رسد، اما فراموش نکنیم که هیچ معلوم نیست طلوعی در کار خواهد بود، و این که اصلا می‌‌توانیم در این حالت سکون تا صبح دوام بیاوریم یا نه.

من مدت‌ها با روش اول زندگی را جلو می‌بردم، که البته آن زمان شب‌ها کوتاه و روزها بسیار طولانی بود و جاده آنقدری امنیت داشت که مطمئن باشی تا صبح جان سالم به در می‌بری. اما با این حال، نتیجه این بود که مسیر رسیدن به بسیاری از اهداف و آروزها آنقدر پیچ‌درپیچ بود که هرگز نمی‌توانستم کاملا برای آغاز سفر آماده شوم. به همین دلیل عطای بسیاری‌شان را به لقایشان می‌بخشیدم.

اما زمانی که تصمیم گرفتم تمام رول‌های کاغذ پر از برنامه‌ریزی‌های چندساله را کنار بگذارم و کمی به خودم آزادی عمل بیشتری بدهم، مقصدها به نظر نزدیک‌تر رسیدند و انعطاف من هم برای تاب‌آوری و انطباق در شرایط مختلف بیشتر شد. به جای منتظر نشستن برای سوار شدن بر یک ماشین آخرین مدل، چراغ‌های کم‌سوی همین لگن قراضه را روشن می‌کنم و به دل جادۀ تاریک می‌زنم تا بتوانم پیش از آن صبح جادویی که معلوم نیست کی از راه می‌رسد، به مقصد برسم.

گاهی همین تصمیم‌ و عمل‌های کوتاه مدت هستند که می‌توانند سال‌های طولانی‌ای از زندگی ما را شکل دهند.

از دل کتاب پرنده به پرنده می‌توان استعاره‌ها و مفاهیم جالبی را بیرون کشید، پیش‌تر در پست چطور با صداهای توی سرمان کنار بیاییم؟ به یکی دیگر از بخش‌های جذاب کتاب اشاره کرده‌ام.

3+