نمی‌دانم تا به حال تجربه چند شکست را در زندگی شخصی یا کاری داشته‌اید، اما من موفق شدم تا این سن و سال، تعداد زیادی شکست کوچک و بزرگ را از سر بگذرانم. هر کدام از این شکست‌ها ویژگی‌های خاص خودشان را داشته‌اند، هر کدام شکل و رنگ و صدای متفاوتی با دیگری داشته، هر کدامشان به اندازه‌های مختلفی باعث درد کشیدن من شده‌‌اند و طبیعتا نحوه برخورد و مواجهه من نیز با هرکدام متفاوت از دیگری بوده است.

اما حداقل برای من، همه این تجربیات شکست، یک ویژگی مشترک داشته‌اند:

زمان‌هایی که یک آدم شکست‌خورده بوده‌ام، سرعت زندگی‌ام روی دور کند قرار می‌گرفت.

بگذارید برای فهم دقیق این ماجرا، از زاویه مقابل به قضیه نگاه کنیم: از زاویه دید یک فرد موفق. موفقیت برای من چیزی شبیه افتادن در یک جاده سرازیری است که لحظه به لحظه سرعت حرکت را زیاد می‌کند تا جایی که شاید حتی کنترل بر حرکت نیز دشوار یا غیرممکن شود. وقتی سرعت زیاد می‌شود، ناگزیر تجربه درک از جهان پیرامون هم تغییر پیدا می‌کند. مناظر و تصاویر اطراف روی دور تند قرار می‌گیرند و به حجمی از رنگ‌ها و اشکال نامشخص و درهم‌تنیده تبدیل می‌شوند. همین اتفاق برای صدا هم رخ می‌دهد، تکه‌هایی بریده بریده و نامفهوم.

اما در طرف دیگر، شکست بیشتر شبیه یک مسیر خاکی سربالایی است که حرکت در آن به سختی و کندی رخ می‌دهد. آنقدر کند که حتی شاید در بیشتر مواقع به سکون تبدیل شود. آدم‌های شکست‌خورده حسی از سنگینی و لختی دارند که نمی‌گذارد به راحتی و چابکی افراد موفق حرکت کنند. حرکت در این مسیر شکست بسیار طولانی و انرژی‌بر است. آنقدری که شاید وادارتان کند برای همیشه رویای رسیدن به مقصد را از سرتان بیرون کنید.

اما جدا از همه این دشواری‌ها و ناملایمات، این سرعت کم و حرکت حلزونی یک موهبت بزرگ در خودش دارد و آن امکان دیدن جزئیاتی است هرگز در سرعت بالا دیده نمی‌شوند و از چشم‌ها دور می‌مانند.

به گمان من همین اتفاق می‌تواند بزرگ‌ترین برگ برنده برای هر شکست‌خورده‌ای باشد تا بتواند مسیر بازی را به نفع خود تغییر دهد، و از طرف دیگر می‌تواند بزرگ‌ترین تهدید برای فرد موفقی باشد تا به شکست دچار شود.

شکست همیشه هم بد نیست، فقط کافیست راه و رسم حرکت با سرعت پایین را بدانیم و از زندگی روی دور کند لذت ببریم!

پ.ن: کانسپت و ایده این یادداشت کوتاه، زمانی به ذهنم رسید که در حکم یک شکت‌خورده، ساعت‌ها در حالت درازکش و زل‌زده به دیوار به سر می‌بردم و ناگهان ایده‌ای از جنس نوعی جرقه به ذهنم رسید، آنچنان ساده که بسیار تعجب کردم از این که چطور خودم یا خیل عظیم آدم‌‌های موفق اطرافم پیش از این به فکرش نیفتاده بودند.

این پست در آینده یک شکل ساختاریافته به خود خواهد گرفت، یا این که خط بطلانی بر رویش نقش خواهد بست!

3+