رمان صد سال تنهایی منبع بی‌پایانی از ایده‌ است. کافی است یک بار این کتاب را خوانده باشید تا مجذوب قدرت فوق العاده ایده‌پردازی مارکز شوید.
اما سوال مهم برای من این بود که منبع تمامی این ایده‌ها و تصویرهای جادویی چه بوده است؟
برای همین تصمیم گرفتم در اولین تجربه غول سواری بر شانه‌های مارکز بنشیم و نگاهی به عقب بیندازم تا کشف کنم گابریل گارسیا مارکز چطور توانسته چنین شاهکاری خلق کند.
اگر منظورم را از غول سواری متوجه نمی‌شوید، اول این مقاله را بخوانید.

 

زندگی گابریل گارسیا مارکز 

دوره کودکی

مارکز در سال ۱۹۲۷ در یکی از دهکده‌های کلمبیا به دنیا آمد، روستایی که در کنار مزارع موز و در همسایگی دریای کاراییب قرار داشت. کودکی‌اش در خانه پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌اش و تحت سرپرستی آن‌ها سپری شد. خانه‌ای که سرشار از داستان‌ها و قصه‌ها و خیالات بود، در کنار پدربزرگش، سرهنگ “نیکلاس ریکاردو مارکز مِخیا”‌ که کهنه سرباز جنگ هزار روزه بود و داستان‌ها و خاطره‌های همراه با غلوش را برای نوه‌اش روایت می‌کرد. او هم چنین برای اولین بار گابو را به تماشای سیرک بود و همین طور در یکی از انبارهای کمپانی تولید موز، یخ را برای بار اول به گابو نشان داد: بعدها مارکز از این دو تجربه جدیدش در صد سال تنهایی استفاده کرد.

مادربزرگ گابو نیز زنی بسیار خرافاتی و منبع بی‌پایانی از خاطره‌ها و خرافه‌ها و داستان‌های جن و ارواح بود، او به قدری در داستان‌گویی مهارت داشت که تمامی قصه‌های تصنعی و پر از اتفاقات عجیب و ساختگی‌اش برای گابو هم چون امری واقعی و باورپذیر بودند، حقیقی‌تر از حقیقت. 

از طرفی در آن سال‌ها فقط مارکز و پدربزرگش به عنوان مردهای خانه، در کنار مادربزرگ و تعداد زیادی از خاله‌های گابو زندگی می‌کردند. زنانی که همه درگیر و علاقمند به داستان‌های خیالی و افسانه‌های کهن و خرافه‌های بی سر و ته بودند و همه آن‌ها را برای گابو تعریف می‌کردند. مارکز در مصاحبه‌ای گفته آن قدر داستان‌های پر از روح شنیده بود که حتی جرئت نمی‌کزد صندلی‌اش را ترک کند. خانه پدربزرگ اولین و اصلی‌ترین منبع برای رشد استعداد قصه‌گویی مارکز بوده، هم چنین بسیاری از ایده‌های مارکز در کتاب‌هایش، همگی ساخته شده از بذرهایی هستند که در کودکی از روایات این خانه در سرش کاشته شدند.

اما در هشت سالگی و با مرگ پدربزرگش مجبور به ترک آن خانه شد و برای ادامه زندگی به شهر دیگری نزد پدر و مادرش رفت و بیشترین روزهای سال‌های بعدی زندگی‌اش را در مدرسه‌ای شبانه‌روزی گذراند.

دوره جوانی

بخشی از دوران جوانی مارکز با تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه سپری شد، اما طولی نکشید که فهمید هیچ علاقه‌ای به حقوق ندارد و برای همین دورانی از غیبت و از زیر درس در رفتن گذشت و به جای تمرکز بر درس و دانشگاه، شعر می‌خواند و در شهر پرسه می‌زد و در کافه‌های ارزان با آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف گفتگو و معاشرت می‌کرد و روزها را می‌گذراند.

تا این که روزی کتاب مسخ کافکا به دستش رسید، که ترجمه لوییز بورخس بود و خواندن این کتاب مسیر زندگی مارکز جوان را کاملا زیر و رو کرد. خواندن این رمان شبیه تلنگری بود که بر او وارد شد و او را از قیود دست و پاگیر ذهنی‌اش رها کرد: 

با خودم فکر کردم که من نمی‌دانستم کسی مجاز است چیزی شبیه این بنویسد. اگر می‌دانستم خیلی پیش از این شروع به نوشتن کرده بودم…. این همان گونه‌ای بود که مادربزرگم قصه‌هایش را تعریف می‌کرد. وحشی‌ترین چیزها با آوایی کاملا طبیعی.

بعد از باز شدن این دریچه‌های ذهنی جدید، شور و هیجان غیر قابل توصیفی سراسر وجودش را فرا گرفت. با اشتهایی سیری‌ناپذیر شروع به خواندن آثار ادبی مختلف کرد. همزمان نوشتن را هم شروع کرد و اولین داستانش را در مجله‌ای به چاپ رساند و به خاطر آن، نابغه جدید ادبیات کلمبیا نام گرفت. 

چند سال بعد که داستان‌نویسی برایش کاملا جدی شد، از ادامه تحصیل در دانشگاه انصراف داد و تمام وقتش را وقف نوشتن کرد. به تدریج آثار بیشتری از نویسنده‌های مطرح جهان را خواند و وقتی با فاکنر آشنا شد، که به او یاد داد باید از چیزهایی بنویسد که به خودش و گذشته‌اش نزدیک‌تر است. به همین خاطر احساس نارضایتی نسبت به آنچه تا کنون نوشته بود پیدا کرد، چون نوشته‌هایش را دور از خودش می‌دید و از همین زمان بود که جرقه‌های خلق دهکده خیالی ماکوندو به ذهنش رسید، با فضایی که به جهان داستان‌های مادریزرگش بسیار نزدیک بود. اما ایده‌ها و افکارش هنوز کاملا برایش روشن نبودند.

در این دوره او اولین رمان کوتاهش به نام طوفان بزرگ را نوشت. اما هیچ ناشری آن را برای چاپ نپذیرفت. مارکز بسیار دلسرد شده بود و نسخه اولیه رمان را دور انداخت و به اروپای شرقی سفر کرد. دوستانش اما آن نسخه را پیدا کردند و زمانی که مارکز در سفر بود، آن را به چند ناشر دیگر هم ارائه کردند. در این دوران مارکز ستون‌نویسی در روزنامه بود و هم زمان روی طرح یعضی از داستان‌های کوتاهش هم کار می‌کرد. زمانی که به خاطر مصاحبه و نوشتن مقاله‌هایی علیه دولت، مورد خشم و غضب مقامات حکومتی قرار گرفته بود، به عنوان خبرنگار به سفری دور اروپا رفت. در همین سال‌ها بود که دوستانش موفق شدند رمان طوفان بزرگ را به چاپ برسانند. 

بعد از سال‌ها سفر و زندگی در فرانسه و انگلیس و ونزوئلا و روزنامه‌نگاری و نوشتن داستا‌ن‌های کوتاه و بلند، سرانجام در مکزیکو سیتی سکونت پیدا کرد. تعدادی از آثارش چاپ شد، اما بعد از نوشتن ساعت شوم، که موفق به کسب جایزه‌ای ادبی هم شد، اتفاقی افتاد که موجب یاس و دلسردی عمیقی در مارکز شد: بعد از چاپ ساعت شوم متوجه شد که ناشر بسیاری از لغت‌ها و توصیفات او را در این متن دور ریخته و یا تغیر داده ست.  واکنش منتقدان و خواننده‌ها همراه با تمسخر و تحقیر کتاب و فضای داستانی‌اش همراه شد و همین باعث شد مارکز تا چند سال بعد در یک فضای فکری و روحی ناامیدانه و همراه با سرشکستگی زندگی کند.

 

 

گابریل گارسیا مارکز صد سال تنهایی

 

آغاز درخشش مارکز با صد سال تنهایی

بلاخره در سال ۱۹۶۵، یعنی زمانی که ۳۸ سال داشت، به همراه خانواده‌اش برای گذراندن تعطیلات به آکاپولکو رفتند. در این سفر بود که سیل الهاماتی که سال‌ها از چنگش می‌گریختند به سمت ذهنش روانه شدند. خود او بعدا در مورد این اتفاق،‌چنین نوشت:

ناگهان، نمی‌دانم چرا، این تصور روشن را پیدا کردم که چطور کتابم را بنویسم… ناگهان شکل گرفته بود طوری که همان‌جا می‌توانستم فصل اول کتاب را لغت به لغت برای یک ماشین نویس دیکته کنم…

آهنگی که سرانجام برای نوشتن صد سال تنهایی استفاده کردم بر پایه روش قصه‌گویی مادربزرگم بود. او چیزهای تخیلی و فوق طبیعی را با روشی کاملا طبیعی تعریف می‌کرد… چیزی که خیلی مهم بود حالات چهر او بودند. او هرگز حالت چهره‌اش را در هنگام قصه‌گویی تغییر نمی‌داد، و این همه را به تعجب وا می‌داشت. در تلاش‌های قبلی‌ام برای نوشتن سعی کردم بدون باور به این موضوع، قصه را تعریف کنم. کشف کردم که کاری که انجام داده بودم در اصل باور درونی‌ام به آن‌ها بود. با همان حالات چهره که مادربزرگم آن‌ها را تعریف کرده بود. با صورتی مثل سنگ. 

همان روز مارکز همسر و فرزندانش را رها کرد و با ماشین به سمت خانه برگشت و برای هجده ماه در اتاقی خودش را با پاکت‌های سیگار و دسته‌های کاغذ زندانی کرد و بی‌وقفه نوشت. اوضاع مالی خانواده در این دوران به حدی از هم فرو پاشید که همسرش مرسدس مجبور می‌شد ماشین و وسایل خانه را برای سیر کردن شکم‌‌شان بفروشد. قرض‌ها و قسط‌‌‌ها روز به روز عقب می‌افتادند بعد از مدتی فروش وسایل خانه هم نمی‌توانست مشکلاتشان را حل کند. سرانجام دوستان و آشنایان به دادشان رسیدند و متوجه شدند که مارکز در حال خلق یک شاهکار است. با کمک آن‌ها کمی وضع مالی خانواده بهبود پیدا کرد.

سرانجام بعد از یک سال مارکز توانست سه فصل اول کتاب را تمام کند و برای کارلوس فوئنتس فرستاد، او بعد از خواندن این هشتاد صفحه آن را یک شاهکار نامید. 

سرانجام نوشتن هزار و سیصد صفحه تمام شد و مارکز در حالی از غار تنهایی‌اش بیرون آمد که با انبوهی بدهی مالی و مشکلات خانوادگی رو به رو شد. او کتاب را به ناشری در بوینس آیرس فرستاد، به قدری بی‌پول بود که برای جور کردن هزینه پست کتاب مجبور شد چندتایی از وسایل خانه‌اش را گرو بگذارد. 

سرانجام صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۷ به چاپ رسید. در کمتر از یک هفته تمام هشت هزار نسخه کتاب به فروش رسید. کتاب مرتب تجدید چاپ می‌شد و کمتر از سه سال نیم میلیون نسخه از آن به فروش رسید. به بیست و چهار زبان ترجمه شد،‌ جوایز بسیاری را کسب کرد و مارکز سی و نه ساله را به شهرتی جهانی رساند. 

 

در ادامه به بررسی فصل‌های کتاب صد سال تنهایی می‌پردازیم. بنابراین اگر کتاب را تا به حال نخوانده‌اید ممکن است متن زیر بخش‌هایی از داستان را برای شما اسپویل کند. ولی اگر کتاب را خوانده باشید، اشاره‌های تاریخی و برداشت‌های شخصی من از این کتاب ممکن است برای شما هم جالب باشد. مرجع اصلی برای خوانش این کتاب، نسخه ترجمه شده توسط بهمن فرزانه است که توسط انتشارات امیرکبیر منتشر شده است. 

 

گابریل گارسیا مارکز صد سال تنهایی

 

 

ماکوندوی صد سال تنهایی، مقیاسی کوچک از جامعه پسااستعماری آمریکای لاتین:

ماکوندو، مرکز اصلی رخدادهای این کتاب استو دهکده‌ای کوچک و تازه تاسیس به رهبری خوزه آرکادیو بوئندیا است که در اثر مهاجرت او، همسرش اورسولا و تعداد دیگری از همراهانشان متولد می‌شود.

اگر به چند نسل عقب‌تر از خوزه آرکادیو بوئندیا و اورسولا برگردیم،‌ علت اصلی که در نهایت منجر به این مهاجرت می‌شود را در می‌بابیم. در فصل دوم کتاب این واقعه بازگو می‌شود: به علت حمله فرانسیس دریک در قرن ۱۶ به ریو آچا، جده‌ی اورسولا آن چنان دچار وحشت و آسیب می‌شود که تا مدت‌ها خواب انگلیسی‌ها و سگ‌های وحشی‌شان را می‌بیند که به او حمله می‌کنند، به همین علت شوهرش تصمیم می‌گیرد به دهکده‌ای دیگر مهاجرت کنند و در این دهکده است که نسل‌های بعدی، یعنی اورسولا و خوزه آرکادیو بوئندیا با هم ازدواج می‌کنند و در نهای به خاطر قتل پرودنسیو آگیلار و فرار از دست روح او تصمیم به مهاجرت می‌گیرند و بعد از دو سال، ماکوندو بر پا می‌شود.

بنابراین نقطه شروع همه این داستان، به حمله نیروهای خارجی برمی‌گردد. این مسئله چیز جدیدی در تاریخ پر فراز و نشیب آمریکای لاتین نیست. ورود تمدن‌های غربی به مناطق و سرزمین‌های نامکشوف این قاره در طول تاریخ استعمار و حتی پسااستعمار، بارها و بارها منجر به آوارگی و بی‌خانمانی مردمان آمریکای لاتین شده است. ویران شدن تمدن‌های باشکوه اینکا، مایا، آزتک و تصرف زمین‌های آبا و اجدادی و راندن مردم بومی و آواره شدن آن‌ها بارها تکرار شده است. 

در سبک ویژه مارکز، یعنی رئالیسم جادویی، ترکیب عناصری از واقعیت و خیال رخ می‌دهد و آن چنان در هم آمیخته می‌شوند و در کنار هم به درستی جای می‌گیرند که دیگر جدایی‌شان ممکن نخواهد بود.

در شکل‌گیری دهکده ماکوندو نیز این دو عنصر در کنار هم نقش‌آفرینی می کنند. واقعیت حمله نیروهای خارجی و جادوی روح سرگردان پرودنسیو آگیلار این پازل را شکل می‌دهند.

 

اولین چاپ کتاب صد سال تنهایی

چاپ اول صد سال تنهایی، بوینس آیرس، ۱۹۶۷

 

فصل‌های ۱ تا ۵ صد سال تنهایی: دوره گذار تمدنی ماکوندو: از عصر قدیم به عصر جدید

در ۵ فصل ابتدایی، ماکوندو یک حالت تازگی پیشاتاریخی دارد، مثل یک سرزمینی که برای اولین بار حیات را تجربه می‌کند:

جهان چنان تازه بود که بسیاری از چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آن‌ها اشاره کنی. (صفحه ۱۱)

این دهکده و مردمش آن چنان تازه‌اند که هنوز هیچ مرده‌ای هم ندارند.

در این دوران‌، کولی‌ها به رهبری شخصی به نام ملکیادس، بارها با آمدن به ماکوندو و آوردن آخرین اختراعات سرزمین‌های متمدن، شروع به ایجاد ارتباطی هر چند ناقص بین ماکوندوی اسرار‌آمیز با دنیای مدرن پیشرفته خارج از ماکوندو می‌کنند.

خوزه آرکادیو بوئندیا شیفته این اختراعات می‌شود، اما هنوز هیچ کدام را نمی‌تواند به درستی درک کند و در استفاده از آن‌ها دچار اشتباه و خطا می‌شود. مثلا از آهنربا برای کشف طلا، از ذره‌بین برای جنگ، از یخ به عنوان مصالح خانه.

هر بار بیش از پیش شیفته محصولات تمدن‌های جدید می‌شود، اما مرتب دچار سرخوردگی می‌شود و همه ارثیه همسرش اورسولا را هم صرف آزمایش‌های علمی‌اش می‌کند. اما وقتی از اختراع دلسرد می‌شود، تصمیم می‌گیرد مسیرش را به سمت کشف راهی جدید به سوی دنیای اختراعات محیرالعقول بگذارد و به ماکوندوی خیالی و بکر پشت کند. اما بعد از هفته‌ها از طبیعت بکر و قدرتمند شکست می‌خورد و تلاشش برای رفتن به سمت تمدن‌های نو بی‌حاصل می‌ماند و ناچار به ماکوندو بر می‌گردد.

اولین برخورد یک فرهنگ بکر با جهان متمدن

این نمایی از وضعیتی از جامعه آمریکای لاتین است که برای اولین بار با جهان‌های متمدن ارتباط برقرار می‌کند. ولی هنوز ریشه‌های تاریخی، سنتی، اجتماعی و فرهنگی‌اش مانع از گسست فرهنگی می‌شود. هم چنان در برابر تفکرات جدید و تغییرات پافشاری می‌شود:

یک هفته تمام بدون این که با هم حرفی بزنند، مانند خوابگردها، در جهانی پر از رنج و اندوه پیش می‌رفتند. جهانی که تنها روشنایی‌اش، پرواز حشرات نورانی بود… راهی که در مقابل خود می‌گشودند، در اندک زمانی با رشد سریع گیاهانی که در مقابل چشم‌هایشان می‌رویید، مسدود می‌شد. (صفحه ۱۹)

در نهایت این مردان بدون هیچ نتیجه‌ای به ماکوندو برمی‌گردند. چه بدبختی‌ای، ماکوندو را از هر طرف آب گرفته. (صفحه ۲۰)

 

حضور قدرتمند اورسولا در این فصل در مقابله با شوهرش که می‌خواهد ماکوندو را به جایی دیگر انتقال دهد، آشکار می‌شود. او مانند دژ مستحکمی از ماندن در ماکوندو دفاع می‌کند و بر خلاف خوزه آرکادیو که شیفته کشف جهان‌های جدید شده، اهمیتی به ارتباط با دنیای خارج نمی‌دهد. 

بعد از برگشت از این اکتشاف ناموفق، خوزه آرکادیو از سودای اختراعات و اکتشافات جدید رها می‌شود و دوباره در نقش پدر ظاهر می‌شود. البته به فرزندانش خواندن و نوشتن می‌آموزد و خود را وقف تعلیم به آن‌ها می‌کند.

پسر بزرگتر این خانواده به نام خوزه آرکادیوی دوم و برادر کوچک‌ترش آئورلیانو (که در ادامه نسل‌های دیگر، ویژگی‌های روحی و شخصی آئورلیانو‌ها و خوزه آرکادیو تکرار می‌شود.

خانواده آئورلیانو درون‌گرا و منزوی هستند، اما افکار سالمی دارند. در برابر خاندان خوزه آرکادیوی دوم تابع امیال آنی هستند و متهورانه عمل می‌کنند. خاندان آرکادیو هم چون قربانیان قتل یا بیماری در عذاب هستند. اما هر سه آئورلیانو با چشمان باز و با قوای ذهنی صحیح و سالم می‌میرند.

به مرور زمان، کولی‌ها در غیاب ملکیادس، تبدیل به وارد‌کننده‌های سرگرمی و تفنن می‌شوند تا اختراعات جدید و در نهایت خوزه آرکادیوی دوم که شیفته دخترکی شعبده‌باز می‌شود همراه کولی‌ها از ماکوندو فرار می‌کند.

اورسولا که به عنوان پایگاه مقاومت و حفظ ماکوندو شناخته می‌شود، این خروج از ماکوندو را تحمل تحمل نمی‌کند و به مدت چند ماه ماکوندو را در جستجوی پسرش ترک می‌کند. و بعد از چند ماه به جای پسرش حمعی از بومیان دیگر را آورد و در ماکوندو ساکن کرد.

با حضور بومیان در ماکوندو رونق و جنب و جوش به دهکده برمی‌گردد. ماکوندو آرام آرام در مسیر گسترش و توسعه قرار می‌گیرد: ساختمان‌های جدید ساخته می‌شوند، درخت‌های میوه با اقاقیا جایگزین می‌شوند و مزارع موز رونق می‌گیرند.

اما در پی این موج سازندگی و توسعه، طاعون بی‌خوابی که توسط یکی از کولی‌ها به ماکوندو آمده تمام دهکده را فرا می‌گیرد و شایع می‌شود. به دنبال آن مردم دچار فراموشی می‌شوند، تمام اصول و گذشته‌ها از یاد می‌رود و بدتر از فراموشی، عادت به فراموشی است. (اشاره به دوران گذار از زندگی پیشین و سنت‌ها و ورود به عصر جدید).

اورسولا که نگهبان خانه است، بعد از مدتی تصمیم به بازسازی و گسترش خانه قدیمی می‌کند که همه اجرایش در حال پوسیدن است. اما برای بازسازی، متوجه مانعی نوظهور در برابرش می‌شود: قدرت سیاسی،‌چیزی که تا پیش از آن برایشان هیچ معنایی ندارد. ورود بی سر و صدای یک کلانتر که در بدو ورود به ماکوندو،با نفوذ و گسترش نهاد قدرت سیاسی منجر به برآشفتن اهالی می‌شود که در نهایت مردم دهکده مجبور می‌شوند در برابر اسلحه کلانتر و نه خودش تسلیم شوند و با او مصالحه کنند. خوزه آرکادیو خطاب به کلانتر می‌گوید:

ما چنان در صلح و آرامش زندگی می‌کنیم که تا به حال هیچ کس از مرگ طبیعی هم نمرده است. همان طور که می‌بینید هنوز قبرستان هم نداریم. (صفحه ۵۶)

در ادامه صد سال تنهایی، ورود مظاهر عصر جدید و مدرن بیشتر به چشم می‌خورد: پیانولا، برگزاری مجالس رقص، مبل‌های ساخت وین و … که همه با موافقت اورسولا انجام شد. هم چنین برگزاری انتخابات در ماکوندو که منجر به این شد که آئورلیانو به فساد قدرت حاکم یعنی محافظه‌کاران پی ببرد. ضمن این که این رای گیری منجر به ایجاد آشفتگی و عدم تعادل در زندگی مردم ماکوندو شد. به همین دلیل بود که آئورلیانو به عنوان اولین رهبر آزادی‌خواهان در ماکوندو انتخاب شد و اولین قیام سیاسی و مسلحانه را برای تصاحب پادگان رهبری کرد.

 

فصل‌های ۶ تا ۹ صد سال تنهایی: دوره آشوب در ماکوندو: درگیری‌های نظامی، انقلاب، کودتا و جنگ‌های داخلی

انقلاب‌های بی‌فرجام 

۳۲ بار قیام سرهنگ آئورلیانو (که همگی منجر به شکست شدند)، سو قصدها، تیرباران‌ها، حکومت خودخواسته و خودکامه آرکادیو، استبداد در ماکوندو، اعدام مستبد، دستگیری سرهنگ و همه این‌ها منعکس کننده برگی از تاریخ آمریکای لاتین و وضعیت آشفته سیاسی منطقه و درگیری دو حزب سیاسی اصلی (لیبرال‌ها و محافظه‌کاران) که منجر به مرگ هزاران نفر شد، هستند. 

دو حزبی که هر دو به یک اندازه فاسد بودند و فقط در صدد به دست گرفتن قدرت و سرکوب حزب رقیب بودند، که در نهایت این درگیری‌ها جز آشفتگی و خون برای مردم عادی چیزی به همراه نداشت.

اما در این فصول در داستان، اورسولا یک بار سعی می‌کند در برابر استبداد و زورگویی‌های نوه‌اش آرکادیو ایستادگی کند و زندگی را در ماکوندو به حالت عادی دربیاورد. از آن پس اداره شهر را خود اورسولا به دست گرفت، که باعث شد بار دیگر مراسم نماز روزهای یکشنبه برگزار شود، بازویند سرخ رنگ را از بازوهای پیرمردان باز کرد و تصویب‌نامه های ظالمانه را لغو کرد. ولی با وجود قدرتی که داشت، “هنوز بر سرنوشت خود اشک می‌ریخت.” (صفحه ۹۶)

مورد قابل توجهی که در این زمان رخ می‌دهد، قتل خوزه آرکادیو است. تنها حادثه‌ای که واقعیتش هرگز کشف نشد. وقتی اسلحه شلیک شد، خون خوزه آرکادوی جاری شد و تمام ماکوندو را طی کرد، از میان خانه‌ها و خیابان‌ها و دیوارها عبور کرد. خون تندی که بوی باروت می‌دهد که حتی با دفن آرکادیو از بین نمی‌رود و قبرستانتا سال‌ها بوی باروت می‌داد، تا زمانی که کارخانه موز روی قبرستان را با سیمان پوشاند.

خون خوزه آرکادیو در واقع خون تمام قربانیان است که فراموش نمی‌شود و نوید جنگ‌های تازه و انتقام‌های خونین را می‌دهد. خونی که راه خود را در تمام طبقات اجتماعی باز می‌کند و هشداری می‌شود برای مردم، برای یاد‌آوری کردن ایستادگی و مقابله.

اما زمانی که صنعت و ثروت در کسوت کارخانه موز راه خود را به ماکوندو باز کرد و بر روی قبرستان، گذشته و تارخ ماکوندو، برپا شد، بوی باروت خون آرکادیو را به عمق فراموشی سپرد. فراموشی همراه با یک موضع منفعلانه نسبت به کشتار خونینی که در اثر انقلاب موز رخ داد. اما تنها کسی که تا آخر عمر در تلاش برای یادآوری و رازگشایی از قتل عام  موز باقی می‌ماند، خوزه آرکادیوی دوم است که حتی بعد از سال‌ها بوی باروت خون پدرش را از اعماق تاریخ می‌شنود.

قدرت‌های فاسد

در بخشی از کتاب، سرهنگ آئورلیانو در پیاخ به هم‌رزم قدیمی‌اش که گفت من برای حزب بزرگ آزادی‌خواه می‌جنگم، می‌گوید:

تو برای چیزی می‌جنگی که برای هیچ کس معنی و مفهومی ندارد.

عبث بودن تمامی جنگ‌ها و کشت و کشتارها، در همین جکله کوتاه مشخص می‌شود. مخصوصا وقتی رئیس جمهور تصمیم می‌گیرد به سرهنگ آئورلیانو نشان افتاخار اعطا کند، اما او نمی‌پذیرد:

مجبور شده بود مثل یک خوک در مزبله افتخارات غلت بزند تا عاقبت بتواند پس از چهل سال تاخیر، به امتیازات یک زندگی ساده دسترسی پیدا کند. (صفحه ۱۴۹)

چون سرهنگ وقتی بعد از بیست سال جنگ و مبارزه به خانه برگشت، متوجه شد که آن خانه زیبا و پر جنب و جوش، حالا تبدیل به یک خرابه شده. گچ‌های دیوارها ریخته، گرد و غبار و کپک همه جا را فرا گرفته … و وطنی که فقط خرابی و ویرانی بعد از این همه جنگ نصیبش شده. 

سرهنگ برای فرار از بار سنگینی که از گذشته با خودش به همراه دارد شروع می‌کند به تصفیه زندگی‌اش از آثاری که او را به گذشته وصل می‌کنند. در واقع با این کار سعی دارد درد و رنج گذشته را که بر دوشش سنگینی می‌کند را رها کند:

تمام آثار زندگی با همسرش رمدیوس را از بین می‌برد، سلاح‌هایش را دفن می‌کند و تصمیم به خودکشی می‌کند، اما توسط اورسولا، نجات پیدا می‌کند.

در واقع اورسولا مثل همیشه تنها ستون ماکوندو است که همیشه و در همه حالتی سعی می‌کند اوضاع را مثل گذشته مرتب کند و بهبود دهد:

سرهنگ آئورلیانو ماه دسامبر اتاق خود را ترک کرد. یک نگاه به ایوان برایش کافی بود تا دیگر به فکر جنگ نیفتد. اورسولا با فعالیتی که از سن و سالش بعید بود، خانه را بار دیگر جوان ساخته بود. وقتی فهمید پسرش زنده خواهد ماند گفت: حالا به همه نشان می‌دهم که کیستم. در تمام دنیا هیچ خانه‌ای درش بازتر از این دارالمجانین نخواهد بود. (صفحه ۱۵۷)

در پایان این فصل از کتاب صد سال تنهایی که همراه با پایان دادن به دوران عزاداری برای جنگ‌ها و کشته شده‌هاست،‌می‌بینیم که دوباره خانه تعمیر می‌شود، لباس‌های نو پوشیده می‌ود، صدای موسیقی دوباره طنین‌انداز می‌شود و به این ترتیب پایان باشکوهی بر دوران جنگ و خونریزی زده می‌شود.

 

فصل‌های ۱۰ تا ۱۵ صد سال تنهایی: دوره گذار اقتصادی ماکوندو: رونق اقتصادی در برابر افول معنویت

شخصیت‌های اصلی این دوره، نوه‌‌های دوقلوی خوزه آرکادیو هستند:

  • خوزه آرکادیوی دوم: که از جنگ و نظامی‌گری نفرت دارد و به سمت محافظه‌کاری گرایش دارد و تفریحش پرورش خروس‌های جنگی است.
  • آئورلیانوی دوم: که در ابتدا غرق در خواندن کتاب‌ها و اسرار نوشته‌های گذشته است، اما به مرور غرق در رفاه می‌شود و به سمت ولخرجی و تنبلی می‌رود.

در این دوران ماکوندو غرق در ثروت و نعمتی معجزه‌آسا می‌شود. خوزه آرکادیوی دوم برای پیشرفت، شروع به تخریب سنگ‌های ماقبل تاریخی می‌کند. نسطح کردن آبشارها،‌ ساخت کانال برای توسعه حمل و نقل دریایی. اما در نهایت اولین و آخرین کشتی که به ماکوندو وارد می‌شود فقط با خود یک تعداد زن زیبا می‌آورد. (زن‌های فرانسوی)

در این میان حضور پتراکوتس، زنی که به فروش بلیط‌های بخت‌آزمایی مشغول بود تبدیل به معشوقه آئورلیانوی دوم می‌شود. این زن به همراه خود خوش شانسی و برکت و ثروت می‌آورد و آئورلیانو را غرق در رفاه و ثروت و جشن‌های بی‌انتها و بریز و بپاش‌های بی حد و حصر کرد.

آئورلیانو حی بعد از ازدواج با فرناندا هم چنان روابطش با پتراکوتس را قطع نکرد. فرناندا زنی است که سخت پایبند احکام کاتولیکی است، مبادی آداب و پایبند به رسوم است و معمولا مغلوب پتراکوتس می‌شود. فرناندا حتی تقویمی دارد که در آن روزهایی را که نباید با شوهرش نزدیکی کند را علامت زده: مثلا رز شهادت قدیس‌ها، هفته مقدس و … . اما در مقابل آئورلیانوی دوم و پتراکوتس هیچ اهمیتی به این آداب نمی‌دادند:

یک زوج بی بند و بار تشکیل داده بودند که تنها کارشان این بود که هر شب بغل یکدیگر بخوابند. حتی در روزهای حرام، تا صبح خوشگذرانی می‌کردند. (صفحه ۱۶۶)

اورسولا هم به این وضع معترض می‌شود و به آئورلیانو می‌گوید همین روزهاست که از شکمت قورباغه در می‌آید! ولی آن‌ها اعتنایی نمی‌کنند.

آغاز موج ورود صنعت و شروع فعالیت‌های اقتصادی

خوزه آرکادیوی دوم کارخانه یخ تاسیس می‌کند، راه آهن می‌کشد و به وسیله آن اختراعاتی مثل لامپ‌های الکتریکی، گرامافون و … را به ماکوندو وارد می‌کندو فصلی جدیدی از تجارت را آغاز می‌کند.

راه‌آهن هم چنین باعث ورود افراد خارجی به ماکوندو می‌شود. و در همین دوران است که توجه خارجی‌ها به موز جلب می‌شود. به زودی مستر هربرت با گروهی از مهندسین مزارع کشت موز گسترده را برپا می‌کنند که به تبع آن کارگران خارجی به ماکوندو سرازیر می‌شوند. زن‌های فاحشه، سیاهپوستان و …

ماکوندو تبدیل به یک مرکز تجارت و صنعت می‌شود و دگرگونی‌هایی در زندگی مردم بومی ماکوندو رخ می‌دهد.

جایی سرهنگ آئورلیانو بوئندیا نسبت به این اوضاع جدید می‌گوید:

ببین خودمان را به چه مخمصه‌ای انداختیم! فقط به خاطر این که یک خارجی را دعوت کردیم بیاید کمی موز بخورد. (صفحه ۱۹۸) 

در این ایام اورسولا که پیر و فرتوت شده با وجود نابینایی هم چنان مقاومت می‌کند و تلاشش برای حفظ خانه ادامه دارد. اما حانه روز به روز خالی‌تر می‌شود.

انقلاب موز

آرام آرام اعتراضات کارگران کارخانه موز به رهبری خوزه آرکادیوی دوم بالا می‌گیرد. آشوب به پا می‌شود و آماده باش نیروهای نظامی نشان می‌دهد که واقعه خطرناکی در پیش است و د نهایت تظاهرات کارگران که به دلایلی مثل کمبود امکانات بهداشتی یا پرداخت کوپن به جای پول برای دستمزد بود، به سمت شورش و خرابکاری پیش می‌رود.

آن‌‌ها کشتزارها را آتش می‌زنند و ریل‌ها را قطع می‌کنند. اما سرانجام کارگران معترض در میدان نزدیک راه‌آهن محاصره می‌شوند و به رگبار بسته می‌شوند و جنازه‌ها توسط قطار از ماکوندو خارج می‌شود. خوزه آرکادیو که به زحمت موفق به نجات می‌شود با بعجب در می‌یابد که هیچ‌کس این کشتار را به خاطر نمی‌آورد. گویی که به طور ناگهانی از ذهن همه مردم پاک شده است. به طوری که حتی افراد خانواده‌اش هم حرف‌های او را باور نکردند:

لابد خواب دیده‌اید. در ماکوندو نه خبری شده است، نه خبری می‌شود و نه خبری خواهد شد، اینجا شهری سعادتمند است. (صفحه ۲۶۴)

 

جمهوری‌های موز موز و بازتاب آن در صد سال تنهایی

یکی از وقایع مهم تاثیرگذار بر آثار مارکز، گسترش صنعت موز و قتل عام سال ۱۹۲۸ بود. وابستگی شدید کشورهای آمریکای لاتین به اقتصاد بریتانیایی-آمریکایی منجر می‌شد زمینه برای تجارت کمپانی‌های خارجی در عرصه محصولاتی مثل قهوه، کاکائو و موز فراهم شود. که معمولا کنترل کشورها هم در دست این کمپانی‌اهی اسد قرار می‌گرفت که به همین دلیل دولت‌های کوچک، فاسد و بی‌ثبات آمریکای لاتین به جمهوری‌های موز معروف شدند.

کمپانی آمریکایی یونایتد فروت (United Fruit) امتیاز انحصار تولید موز را در کلمبیا به دست داشت. وقتی در اکتبر ۱۹۲۸ بیش از ۳۲ هزار کارگر به خاطر توالت و پرداخت نقدی تظاهرات کردند، دولت محافظه‌کار برای سرکوب آن‌‌ها، آتش مسلسل‌هایش را بر سر آن‌ها گشود. اما جنازه‌ها ناپدید شدند، کل این حادثه توسط دولت انکا شد و به تمامی از کتاب‌اهی تاریخ حذف شد و تبدیل به یک فراموشی همه گیر شد.

پدربزرگ مارکز، سرهنگ مِخیا، یک کهنه سرباز جنگی بود که در جربان قتل عام موز سکوت نکرد و تمامی این وقایع را برای مارکز جوان تعریف کرد که او هم بسیاری از خاطرات و دیالوگ‌های پدربزرگش را بارها در داستان‌هایش و از همه بیشتر در صد سال تنهایی تکرار کرده است.

 

فصل‌های ۱۶ تا ۲۰ صد سال تنهایی: دوره ویرانی ماکوندو: عصر انحطاط

بارش باران، شروع انفعال

این فصل از تاریخ ماکوندو با شروع بارش بی‌وقفه باران به مدت ۴ سال و ۱۱ ماه و ۲ روز شروع می‌شود.

دورانی که باعث شد سقف خانه‌ها در اثر طوفان‌ها فرو بریزد، درختان موز ریشه‌کن شوند،‌مردم به روزمرگی بیفتند، دام‌ها غرق شوند و تمام آن ثروت و رفاهی که به دست آمده بود از بین برود.

اما مردم شروع کردند در برابر این یکنواختی و روزمرگی زندگی از خود دفاع کنند. آئورلیانوی دوم به مدت چندین ماه مشغول تعمیر خانه شد. کارهای بیهوده و تکراری انجام می‌داد:

او از یک طرف در ساعت‌ها فنر می‌گذارد و از طرف دیگر فنر را بیرون می‌کشد.

درست مثل سرهنگ آئورلیانو که سال‌های بعد از جنگ را با ساختن ماهی‌های طلایی، آب کردن آن‌ها و دوباره ساختنشان طی می‌کرد. 

آمارانتا روزها مشغول به دوختن کفن برای خودش می‌شد و وقتی تمام می‌شد، آن را می‌شکافت و دوباره از نو شروع به دوخت می‌کرد.

فرناندا مشغول نامه‌نگاری و مکاتبه با پزشک‌های خیالی می‌شد. خوزه آرکادیوی دوم که سال‌ها خودش را در اتاق آزمایشگاهش حبس کرده بود و مشغول خواندن مکاتیب ملکیادس بود. و اروسولای پیر که خاطره تمام این سال‌ها را بارها و بارها مرور می‌کرد و منتظر روزی بود که باران بند بیاید و بمیرد. او به مرور حافظه‌اش را از دست داد و حقیقت و زمان هر چیزی را هم از دست داد.

ماکوندو  رو به ویرانی بود. آثار مبل و اثاثیه و اسکلت جانورانی که روی لاشه‌شان گل‌های سرخ رنگ کوچکی روییده بود همه جا دیده می‌شود و خانه‌هایی که در بحبوحه شهرت موز، مانند قارچ سر از زمین روییده بود، متروک مانده بود… گویی همراه پیش درآمد طوفان نوحی که سال‌ها بعد شهر ماکوندو را از روی زمین محو کرد، بر باد رفته بودند. (صفحه ۲۸۰)

عبور از انفعال؟ تلاش بی‌نتیجه

بعد از پایان باران اورسولا بار دیگر سر پا شد و دوباره شروع به سامان‌دهی امور کرده بود. او می‌گفت:

ادامه زندگی با این وضع غیرممکن است،‌ اگر همین طور پیش برویم طعمه جانوران خواهیم شد. (صفحه ۲۸۴)

تلاش‌های بی‌وقفه‌اش برای تعمیر و بازسازی و تمیز کردن خانه را به این دلیل می‌دانست که “این تنها راه نجات از ویرانگی است.” ولی امیدش بیهوده بود، روز به روز به مرگش نزدیک می‌شد و نسل او هم قدرت کافی برای ادامه مسیر حفظ و نگهبانی از خانه را نداشتند.

و نهایت اورسولا بعد از صد و چند سال عمر (حتی حساب عمرش هم از دست همه در رفته بود)، مُرد. همراه با مرگ او تغییرات زیادی در طبیعت رخ داد. پرنده‌ها دسته دسته می‌مردند، حیوان عجیبی شکار شد که خون سبز داشت و پوشیده از پشم بود و پوست فلس مانند داشت و روی شانه‌هایش جای بال‌هایی بود که با تبر قطع شده بودند.

مردم ماکوندو به سستی افتادند و خاطره‌هایشان را فراموش کردند. حتی کشیش جدید هم به تنبلی و فراموشی دچار شده بود. غبار دائمی و حس رخوت بر سرتاسر ماکوندو پاشیده شده بود.

بعد از مرگ دو نوه دوقلو، یعنی خوزه آرکادیو و آئورلیانو بوئندیای دوم، آئورلیانوی کوچک که حالا تبدیل به حافظ علوم قدیمی شده بود، شبیه‌ترین شخص به سرهنگ در تلاش برای رازگشایی مکاتیب، در نهایت بعد از سال‌ها ویرانی و خاموشی ماکوندو موفق به رمزگشایی از رازهای ملکیادس شد، متوجه شد که مکاتیب در واقع حاوی تاریخ صد ساله خاندان بوئندیا است که به دست ملکیادس پیش‌بینی شده بود. و هم چنین متوجه شد که آمارانتا اورسولا معشوقه‌اش، در واقع خاله او بوده، و با این آگاهی،‌سطر آخر مکاتیب را خواند که پیش‌بینی شده بود زمانی‌ که رمزگشایی مکاتیب پایان پذیرد،‌ ماکوندو از روی زمین و از خاطره بشری محو می‌شود:

نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی، فرصت مجددی در روی زمین نداشتند. (صفحه ۳۵۲)

 

تنهایی

تنهایی، مضمون اصلی شاهکار مارکز، هسته مرکزی حقیقت و تاریخ آمریکای لاتین است. فرهنگ اصیل و ریشه‌دار آن‌ها در اثر گسست‌هایی که دوران استعمار و پسااستعمار بر آن‌‌ها تحمیل کرد، از بطن زندگی مردمانش دور شد و هیچ وقت هم نتوانستند خود را با واقعیت دنیای خارج از خودشان وفق دهند. مردم آمریکای لاتین به خانه پایبند هستند، همان جایی که در آن متولد شدند و همیشه هم به خانه بازگشته‌اند و هر بار اورسولا، مادر محافظ و نگهبان خانه بعد از هر بار فروپاشی، دوباره سعی در احیای آن دارد. اما سرانجام با مرگ او برای همیشه خانه به همراه قلمرویی که خود از بنیان‌گذارانش بود، از دست می‌رود. 

 

سیر تاریخی خاندان بوئندیا در کتاب صد سال تنهایی، سیر تاریخی ملت مارکز است:

از نخستین روز ورود خارجی‌ها، تا دوران معاصر.

و رئالیسم جادویی مارکز بهترین شیوه برای توصیف این تاریخ پیچیده و پر فراز و نشیب آمیخته با افسانه است. تاریخی که پر از رمز و راز است،‌پر از افسانه‌ها، ارواح، قصه‌ها، اتفاقاتی که برای غیر از خودشان عجیب به نظر می‌رسد اما برای خودشان نه، بهترین بستر است برای نشان دادن فریاد‌های آمریکای لاتین.

برای زخم‌هایی که بر پیکر این فرهنگ باشکوه وارد شده،

برای خون‌هایی که ریخته شده،

و برای تنهایی این ملت.

 

 

منابع:

  • کتاب صد سال تنهایی، ترجمه بهمن فرزانه، نشر امیرکبیر
  • مقاله ساده‌ترین معمای یک پیرمرد مردد، ترجمه میچکا سرمدی، مجله گلستانه شماره ۵۸