با شنیدن نام گابریل گارسیا مارکز در نخستین لحظه تصاویری از جهان‌هایی که خیال و واقعیت در آن پیوند خورده‌اند به ذهن می‌آید. مثلا طاعون بی‌خوابی در صدسال تنهایی یا نامه‌ نوشتن‌های بی‌وقفه فلورنتینو در کتاب عشق در زمان وبا. پیش‌تر در پست صدسال تنهایی و نگاهی به یک تاریخ با مارکز و جهان بی‌نظیری که در این رمان آفریده غول‌سواری کرده‌ایم، اما این بار مقصدمان خارج از مرزهای رئالیسم جادویی و مارکزِ رمان‌نویس است و با کتاب یادداشت‌های پنج‌ساله پا به زندگی واقعی و روزمره‌های این ذهن زیبا می‌گذاریم.

کتاب یادداشت‌های پنج‌ساله درمورد چیست؟

این کتاب مجموعه‌ای از یادداشت‌های کوتاه مارکز در طول سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۴ است که در باب موضوعات مختلفی نوشته شده‌اند: از شبح‌های سرگردانی که سوار تاکسی می‌شوند تا روایت‌هایی از سی‌وپنجمین فستیوال کن که در آن به‌عنوان داور حضور داشته است. دو ویژگی مهم مارکز این کتاب را خواندنی کرده: اول این که مارکز سال‌ها خبرنگار، ستون‌نویس و مقاله‌نویس بوده و در نویسندگی غیرداستانی نیز قلمی به‌شدت جذاب و گیرا دارد. دوم این که مارکز از آن دسته نویسنده‌های یک‌جانشین نبوده، او در کلمبیا متولد شد و تا سال‌های جوانی نیز در این کشور زندگی کرد، اما به دلیل نوشتن مقالاتی علیه دولت و خشم مقامات علیه او، مجبور شد وطنش را ترک کند و تا سال‌ها به‌عنوان خبرنگار در کشورهای مختلف زندگی کرد و دوستان فراوانی از سراسر جهان پیدا کرد. این تجربیات زیسته گوناگونی که او پشت سر گذاشته، در یادداشت‌های کوتاهش خود را نشان می‌دهند و آنها را خواندنی‌تر می‌کنند.

همانطور که گفته شد این کتاب مجموعه یادداشت‌هایی از دنیای واقعی است اما همچنان می‌توان نشانه‌هایی از جادو و خیال را در لابه‌لای سطرها پیدا کرد که گویی به جزئی جدانشدنی از قلم مارکز تبدیل شده است. یا شاید بهتر است به ماجرا از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم: ما عموما تلاش می‌کنیم تا با عینکی منطقی جهان و تمام پدیده‌هایش را بررسی کنیم و بنابراین تمام آنچه را که در چارچوب‌های سفت و محکم منطق بگنجند، در دایره حقیقت جا می‌دهیم و آنچه را که متفاوت باشد در رده امور خیالی و غیرواقعی دسته‌بندی می‌کنیم و برچسب داستان بر آن می‌زنیم. مارکز اما دوران کودکی و جوانی خود را در سرزمینی سپری کرد که چنین مرز دقیقی میان واقعیت و خیال وجود نداشت و هر روزِ خود را با پدربزرگی گذراند که برایش داستان‌هایی از ارواح و اجنه تعریف می‌کرد. در چنین جهانی به‌سختی می‌توان تعیین کرد چه چیزی حقیقی و چه چیزی خیالی است. یا شاید بهتر است بگوییم اصلا لزومی جدا کردن این دو ساحت از یکدیگر وجود ندارد، زیرا این مرزها ساخته و پرداخته زاویه دید منطقی و خشک به جهان است.

برای مثال در یادداشت اشباح جاده‌ها توجه مارکز به ماجرایی جلب می‌شود که مدتی به تیتر اول مطبوعات فرانسه تبدیل شده بود: نیمه‌شبی دو دختر و دو پسر که با یک خودروی رنو سفر می‌کردند، در کنار خیابان زنی با پیراهن بلند سفید را می‌بینند که برای آنها دست تکان می‌دهد. آنها زن را سوار می‌کنند. پس از طی کیلومترها، قبل از اینکه به پل کاترکانو برسند، زن وحشت‌زده فریاد می‌زند که “مواظب باشید، پیچ آن جلو خیلی خطرناک است.” سپس ناپدید می‌شود. جوان‌ راننده ماشین را کنترل می‌کند و از آن پیچ خطرناک به سلامت عبور می‌کنند. آنها در هنگام وقوع این اتفاق نه مست بودند و نه درگیر مشکلات روانی، اما در نهایت پس از چند روز سروصدای این ماجرای عجیب خوابید و مردم تصمیم گرفتند این اتفاق را هم در لیست غیرممکن‌ها جا دهند و آن را فراموش کنند. مارکز در این یادداشت از این می‌نویسد که چطور حاضر نیستیم چنین روایت‌هایی را واقعی بپنداریم:

نمی‌خواهیم واقعیت چندین و چند روح سرگردان را قبول کنیم که در جاده‌های جهان جسمشان نابود شده است. صرفا در خود کشور فرانسه تا چند سال پیش، در ماه‌های شلوغ تابستانی در حدود هفته‌ای دویست نفر در جاده‌ها کشته می‌شدند. در نتیجه چندان هم نباید از جریان آن خانم سفیدپوش حیرت‌زده شد و تعجب کرد. مسئله‌ای که بدون شک قرن‌های قرن پس از این هم رخ خواهد داد. مسائلی که فقط کسانی که به اصالت عقل معتقدند و بسیار سنگدلانه فقط با “منطق” همه‌چیز را می‌سنجند، باور نخواهند کرد.

از یادداشت اشباح جاده‌ها

مارکز در یادداشتی دیگر از این کتاب به نام داستان‌های خیابانی نیز به سراغ ماجراهایی از ارواح می‌رود. او ماجرایی را تعریف می‌کند که در مکزیکوسیتی برای خودش رخ داده:

چند سال پیش در یکی از خیابان‌های مکزیکوسیتی در روز روشن منتظر تاکسی بودم. برای تاکسی‌ای که نزدیک می‌شد دست بلند نکردم چون یک نفر در صندلی جلو، کنار راننده نشسته بود. اما وقتی تاکسی نزدیک‌تر شد فهمیدم اشتباه بصری بوده است. تاکسی خالی بود. چند دقیقه بعد چیزی را که دیده بودم برای راننده تعریف کردم و او هم با خونسردی در جوابم گفت که موضوع به توهم ربطی ندارد. گفت: این جریان اغلب پیش می‌آید. به خصوص در شب. گاهی پیش می‌آید که ساعت‌ها، خالی دور شهر می‌گردم و هیچ کس دست بلند نمی‌کند، چون همیشه می‌بینند کسی کنارم نشسته است.

از یادداشت داستان‌های خیابانی

مارکز در ادامه می‌نویسد که سال‌ها بعد چنین اشخاص مختلفی داستان‌هایی مشابه را در لندن و پاریس تجربه کرده و مسافری نامرئی را در تاکسی دیده‌اند.

یکی از دلایلی که خواندن کتاب یادداشت‌های پنج‌ساله لذت زیادی را نصیب‌تان می‌کند شنیدن همین روایت‌ها از زبان مارکز است که جهان را به شیوه‌ای متفاوت می‌بیند و زیست می‌کند. گرچه تمام این یادداشت‌ها غیرداستانی و واقعی هستند، اما مارکز که استاد بی‌بدیل قصه‌گویی است به شیوه‌ای شیرین و دوست‌داشتنی برایتان از زمین و زمان روایت می‌کند. بنابراین اگر اهل نوشتن یا خواندن متون غیرداستانی هستید، این کتاب را از دست ندهید. یادداشت‌ها کوتاه هستند و به‌راحتی می‌تواند هر کدام را هنگام نوشیدن چای عصرانه یا در اتوبوس یا قبل از خواب بخوانید و لذت ببرید.

جملاتی از کتاب

ما پیرها کسانی نیستیم که از عمرمان چیزی باقی نمانده است، بلکه کسانی هستیم که فرصت نیافته‌ایم سوار قطاری بشویم که فرزندانمان سوارش هستند.


بیش از سی سال می‌شود، یعنی از موقعی که همگی ما جوان بودیم و خیال می‌کردیم (من هنوز هم به همان عقیده هستم) چیزی زیباتر از زنده بودن نیست.


انگلیسی‌ها معتقدند بسیار زشت است در ملآعام درباره فرزندان، بیماری‌ها و پول صحبت بشود، اما از آنجاکه خوشبختانه انگلیسی نیستم و در کوچه‌ای از آرکاتاکا متولد شده‌ام، فقط دو مسئله را بد می‌دانم که از مسائل انگلیسی‌ها خیلی کمتر قباحت دارد. دوست دارم درباره پسران خودم صحبت کنم، چون بسیار به مادرشان شبیهند؛ هر دو جوانانی بسیار فهمیده و جدی. دوست دارم درمورد کولیت روده خودم حرف بزنم که فقط موقعی که چیز می‌نویسم دست از سرم برمی‌دارد. دوستان هم که نباید فقط در موقع خوشگذرانی همراه ما باشند باید دردسرهای ما را هم تحمل کنند. دوست دارم بگویم چقدر پول در می‌آورم و چقدر خرج می‌کنم. چون فقط خودم می‌دانم با چه زجری آن پول را در می‌آورم؛ با عرق جبین. دلم می‌خواهد همه این را بدانند. منصفانه نیست که فقط خودم آن را بدانم.


ایتالیایی‌ها از مدت‌ها قبل کشف کرده‌اند که زندگی یک‌بار است و بس. و همین اطمینان خاطر باعث شده مردمی باشند که از ظلم و سنگدلی بویی نبرده‌اند.


زندگی نویسندگان مملو از آثاری است که هرگز ننوشته‌اند. شاید هم در بسیاری از موارد خیلی بهتر از آثاری بوده‌اند که نوشته شده‌‌اند. جالب این است که آن همه داستان بی‌انتها برای نویسندگان به‌منزله قسمتی مهم و نامرئی از آثارشان محسوب می‌شود؛ قسمتی که آن را هرگز جزو مجموعه آثار خود نخواهند دید. زمانی در فکر این بودم که داستانی بنویسم که فقط عنوانش را در سر داشتم و بس: “مغروقی که برای ما حلزون می‌آورد.” به یاد می‌آورم که آن را برای آلوارو سپدا سامودیو تعریف کردم و او گفت: “عنوانش آن‌قدر قشنگ است که دیگر حتی لزومی ندارد خود داستان نوشته شود.” و تقریبا چهل سال بعد است که می‌بینم چه جواب مناسبی تحویلم داده است. داستان مردی عظیم‌الجثه‌ای که آب از تمام وجودش فرو می‌ریخت و شبانه وارد می‌شد و برای بچه‌ها حلزون می‌آورد، برای ابد جزو داستان‌هایی قرار گرفته که می‌بایستی نوشته می‌شدند.

تمام متن‌هایی از کتاب که در این پست استفاده شده‌‌اند، از چاپ دهم ترجمه بهمن فرزانه و انتشارات ثالث است. همچنان شخصا بهمن فرزانه را بهترین مترجم آثار مارکز در زبان فارسی می‌دانم. اگر هنوز مهم‌ترین اثر مارکز یعنی صدسال تنهایی را نخوانده‌اید و تصمیم به خرید کتاب دارید، پیشنهاد می‌کنم ترجمه بهمن فرزانه از نشر امیرکبیر را نه در فروشگاه‌های بزرگ، بلکه در دست‌دوم‌فروشی‌ها جستجو کنید. چرا که چاپ‌های جدید در این سال‌ها آنچنان با حذفیات مواجه شده‌اند که فهم کل اثر را تحت‌الشعاع روایت ناقص و بریده بریده خود قرار می‌دهند.