درباره ویتامین میم

من با یک کله بزرگ به دنیا آمدم، و تا هشت نه سالگی هم چنان اندازه سرم از بدنم بیشتر بود. و همین سرِ بزرگ برایم دردسرهایی هم داشت:

روی بدنم سنگینی می‌کرد و باعث می‌شد بیشتر اوقات زمین بخورم و برای همین همیشه خدا یک جایم زخمی و خونی بود.

این سر بزرگ همه انرژی‌ام را مصرف می‌کرد، و برای دست و پاهایم توانی نمی‌گذاشت! و از طرفی من از آن بچه‌های مردنی بودم که همیشه بی برو برگرد یک فاکتور خون‌شان پایین بود:

آهن یا پلاکت یا ویتامین‌های مختلف. یک بار دی، یک بار بی، و بقیه‌ای که اسم‌شان را نمی‌دانم.

و همین باعث شد که در همه این سال‌ها، من از داروهای تقویتی استفاده کنم. حتی الان که دیگر کله‌ گنده حساب نمی‌شوم و تناسب سر و بدنم عادی شده.

خلاصه این که آزمایش خون دادن و بعدش پیش دکتر رفتن و نچ نچ‌های دکتر وقتی از بالای عینکش جواب آزمایش من را می‌خواند و یک دو جین داروی تقویتی که برایم می‌پیچید، برایم تبدیل به یک روتین شد و به این ترتیب من تبدیل به یک ویتامین‌خور حرفه‌ای شدم.

همیشه یک کاغذ به دیوار آشپزخانه‌مان چسبیده بود که رویش نوشته بود شنبه‌ها ویتامین دی، دوشنبه‌ها ویتامین سی، پنجشنبه‌ها روی و منیزیم، جمعه‌ها قرص آهن و الی آخر.

 تا زمانی که بچه‌تر بودم این بازی ویتامین‌خوری برایم جذاب بود. یک شیشه قرص خارجی خالی پیدا کرده بودم و یک مشت ویتامین سی می‌ریختم تویش و با خودم می‌بردم مدرسه.

زنگ‌های تفریح یک قیافه عجیب و غریبی به خودم می‌گرفتم که انگار حالم بد شده، بعد آن قوطی قرص خفن مشکی رنگ را درمی‌آوردم و یک دانه ویتامین سی می‌انداختم بالا، جوری حس می‌گرفتم که انگار دارم قرص زیر زبانی می‌خورم و اگر یک دقیقه دیرتر شود مرده‌ام!

اما خوب بعد از مدت کوتاهی این بازی بچه‌گانه جذابیتش را از دست داد و من هر روز خسته‌تر می‌شدم. از این که چقدر از این آشغال‌ها بخورم و هر جوری بود از زیر خوردنشان در می‌رفتم.

و مادرم همیشه از دست من شاکی می‌شد و حرص می‌خورد و نصیحت‌های بلند بالایش به این‌جا ختم می‌شد که کاش این قدر که سرت توی کتاب است کمی هم به سلامت جسمت اهمیت می‌دادی و من هم فازم این بود که اول باید یک ذهن درست و حسابی برای خودم بسازم و این کتاب‌ها و فکر و خیال‌ها و رویاپردازی‌های من برای خودشان یک پا ویتامین به حساب می‌آیند که اگر نباشند مغزم مریض می‌شود.

و از همان جا بود که فکر ساختن یک ویتامین جدید به ذهنم رسید: ویتامین میم.

اگر بپرسید چرا میم، باید بگویم که خوب معلوم است دیگر. چون اسمم مینو است و با میم شروع می‌شود. مثلا اگر شیما بودم،‌ می‌شد ویتامین شین. یا اگر ویدا بودم می‌شد ویتامین واو.

آن روزها البته ویتامین میم در ذهنم یک کپسول واقعی بود، که اگر آدم‌ها می‌خوردنش،‌ مغزشان دوبرابر قبل کار می‌کرد و چی بهتر از این؟

خلاصه آرزوی ساخت ویتامین میم مدتی با من بود و هربار تغییر شکل‌هایی می‌داد، اما همیشه گوشه ذهنم نشسته بود.

تا این که بلاخره فهمیدم چطور خط تولید کپسول‌ ویتامین میم را راه بیندازم:

از آنجا که من همیشه عاشق ایده‌های جدید و فرایند ایده‌پردازی و آدم‌های ایده‌پرداز هستم، تصمیم گرفتم زیر اسم ویتامین میم شروع به تولید محتوا در زمینه ایده‌پردازی کنم.

شما هم به پست‌ها و محتواهای من به چشم یک کپسول دو رنگ خوشمزه نگاه کنید که ذهن ایده‌پردازتان را بیشتر از قبل تقویت می‌کند،‌ نه یک داروی تلخ بدمزه.

البته مطمئن باشید که هیچ عوارض جانبی ندارد، و البته مثل همه داروهای ویتامینی دیگر هم نبودنش شما را نمی‌کُشد. پس انتخاب با خودتان است.

اگر دنبال تقویت عضله‌های ذهن‌تان هستید، بسم‌اله.