چرا دوست دارم روایتگر داستان برای کسب‌وکارها باشم؟

قبل‌ترها مفهوم زندگی برایم چیزی شبیه ساختن یک خانه بود. اول پی را می‌کنی، بعد ستون‌ها را بتون‌ریزی می‌کنی، دیوارها را یکی یکی بالا می‌بری، سقف را بنا می‌کنی و بعد از آن می‌روی سراغ نازک‌کاری و دکوراسیون و چیدمان. یک فرایند خطی که حفظ و رعایت تقدم و تاخر مراحلش حیاتی است و اگر خشت اول را کج بگذاری چنان که افتد و دانی دیوارت تا ثریا ثریا کج می‌رود و تنها راه چاره، کوبیدن و ساختن از نو است. این مدل فکری مجبورم می‌کرد که از همان ابتدای جوانی و خامی بفهمم قرار است بقیه زندگی‌ام را کجای این جهان بایستم و پی‌ها را محکم بکنم و بعدترش بروم سراغ مهارت‌های لازم و یکی یکی دیوارها را بچینم. حاصل این تفکرِ خانه‌سازی، اضطراب زیاد از سردرگمی و انعطاف‌ناپذیری و محدود ماندن در چارچوب‌های صلبی بود که برای خودم ریخته بودم. چند سالی زمان برد تا فهمیدم اشتباه می‌کرده‌ام و زندگی بیشتر شبیه ساختن یک پازل است: غیرخطی همراه با هزاران بار رفت و برگشت و ساختن جزیره‌های کوچکی از قطعات تکمیل‌شده، در نهایت پل زدن میان این جزیره‌ها و ظاهر شدن تصویر کلی.

لحظه موردعلاقه‌ام هنگام ساختن پازل، پل زدن میان جزیره‌های کوچک است

 در یک کلام: کل منسجمی که از کنار هم قرار گرفتن تکه‌های پراکنده به وجود می‌آید. مهم‌ترین راز موفقیت در این کار این است که بتوانی درست پل بزنی و آن وجه اشتراک میان جزیره‌ها را پیدا کنی.

چرا می‌خواهم روایتگر داستان کسب‌وکارها باشم؟ چون استوری تلینگ همان گلدن گیت من است. البته که مدت‌ها طول کشید تا بفهمم دوست دارم باقی عمرم را در نقش یک روای بگذرانم.

آدم‌ها از همان اولش هم برای من صرفا اجسام متحرکِ لباس‌پوش یا یک‌سری عنوان دهان‌پرکن یا کد ملی و شماره شناسنامه نبودند، بلکه هر آدمی برایم هزارویک شبی از داستان‌هاست و عاشق آن لحظه‌ای هستم که اجازه دهند وارد قلمروی قصه‌هایشان شوم. یکی از مهم‌ترین تفریحات یا بهتر بگویم مدیتیشن‌های من تماشای آدم‌ها از دور و حدس زدن داستان‌هایشان بوده و هست. برای همین عاشق اتوبوس و مترو سواری، پرسه‌زدن‌های تصادفی در خیابان‌های شهر، نشستن در پارک، ماندن در ترافیک و هر کار دیگری هستم که بتوانم آدم‌ها را تماشا کنم و داستان‌هایشان را حدس بزنم. تماشای آدم‌ها اولین جزیره از مجمع‌الجزایر من است.

سرگرم کردن یکی دیگر از جزیره‌های این قلمرو است. با این که خجالتی و نسبتا درون‌گرا هستم و مدتی طول می‌کشد در جمعی یخ حضورم آب شود، اما عاشق این هستم که اطرافیانم را سرگرم کنم. من همیشه آنی هستم که اگر نباشم حوصله بقیه سر می‌رود و جمع گرم نمی‌شود، تنها و تنها به دلیل ماجراها و خاطره‌ها و روایت‌هایی که برای بقیه تعریف می‌کنم. دوستانم می‌گویند که توانایی این را دارم که معمولی‌ترین اتفاق‌ها را به بامزه‌ترین و هیجان‌انگیزترین‌ها تبدیل کنم و به قول یکی‌شان، به واقعیت ارزش افزوده اضافه کنم. و البته که عاشق چشمان گرد‌شده و آن آها-مومنت‌هایی هستم که بعد از تعریف‌کردن‌هایم می‌بینم و می‌شنوم. البته که خیلی وقت‌ها هم داستان‌هایم نمی‌گیرند و فقط چندتایی خمیازه نصیبم می‌شود!

جزیره کوچک بعدی‌ام، بازی با ذهن است. مغز آدمی سرزمین عجایبی است که دلم می‌خواهد بیشتر و بیشتر کشفش کنم و بدانم چه فعل و انفعالاتی آن تو رخ می‌دهد که به تاثیرگذاری و قلاب کردن ذهن‌ها منجر می‌شود. برای همین است که پرستیژ و اینسپشن از فیلم‌های موردعلاقه‌ام هستند.

کوچ کردن از جهان شفاهی به جهان مکتوب و نوشتن، از جزیره‌های نوپا اما پررونق این روزهای من است که تمام وقتم را دربست به خود اختصاص داده. کاغذ‌های پراکنده در سرتاسر اتاق و پشته‌های تمام‌نشدنی دفترها و پیش‌نویس‌های نصفه‌ونیمه فراوانم در بلاگ شخصی و ویرگول و سوشال‌مدیاهایم همه نشانه‌‌های پا گرفتن این جزیره کوچک‌اند.

و آخرین تکه از این کل منسجم، کسب‌وکارها هستند که چند سال پیش با گذراندن یک دوره MBA آغاز شد و با مطالعه و کنجکاوی و اخیرا کارمندی در یک استارتاپ در حال گسترش است.

مدت‌ها این جزیره‌ها از هم دور افتاده بودند و به اتحاد نمی‌رسیدند و من آشفته میان آنها سرگردان بودم، تا بالاخره آن نقطه اشتراک، آن پل طلایی را پیدا کردم: استوری تلینگ برای کسب‌وکارها و تازه آن تصویر کلی که مدت‌ها در جستجویش بودم پیش چشمم ظاهر شد.

من می‌خواهم یک روایتگر باشم.